آخرین گفتار بابک خرمدین سردار بزرگ ایران ....


تو ای معتصم خيال مکن که با کشتن من فرياد استقلال طلبي ايرانيان را خاموش

 خواهي کرد . نه ! اين

حماقت است اگر فکر کني چون افشين  را با زر خريده اي ميتواني ايرانيان را

 اسير کني .

من مبارزه اي را آغاز کرده ام که ادامه خواهد داشت. من لرزه ای

بر ارکان حکومت اعراب افکنده ام.

که دير يا زود آن را سرنگون خواهد نمود.

اکنون اگر مرا تکه تکه کني هزاران بابک در شمال و شرق و غرب ايران

 ظهور خواهد کرد و قدرت

پوشالي شما پاسداران جهل و ستم را از ميان بر خواهد داشت ! اين را بدان که

 ايراني هرگز زير بار

زور و ستم نخواهد رفت و سلطه بيگانگان را تحمل نخواهد کرد.

من درسي به جوانان ايران داده ام که هرگز آنرا فراموش نخواهند کرد . من

درس غیور مردی و مبارزه طلبی 


را به جوانان ايران آموختم و هم اکنون که جلاد تو شمشيرش را براي بريدن

 دست و پاهاي من تيز

ميکند صدها ايراني با خون بجوش آمده آماده طغيان هستند.

مازيار هنوز مبارزه ميکند و صدها بابک و مازيار ديگر آماده اند تا مردانه

برخيزند و ميهن گرامي را

از دست متجاوزان و يوغ اعراب بدوي و مردم فريب برهانند .

اما تو اي افشين . . . در انتظار روزي باش که همين معتصمي را که امروز

 مانند سگاني در برابرش

زانو ميزني و وطن ات را براي او فروختي در همين تالار و روي همين سفره

 سرت را از بدن جدا کند .

مردي که به ميهن خویش خيانت کند در نزد ديگران قربي نخواهد داشت و

 هيچکس به فرد خود فروخته

   اعتماد نخواهد کرد 

معتصم قبل از کشتن بابک از او پرسید : ای سگ چرا در جهان فتنه انگیختی ؟

    بابک پاسخی نداد

پس معتصم تازی دستور داد که دست ها و پاهای بابک را از بدنش جدا سازند.

 چون که یک دست بابک

را بریدند بابک دست دیگر خود را در خون خود زد و بر چهره ی خود مالید و

 همه ی روی خود را از

خون خود سرخ کرد 

      معتصم تازی شگفت زده پرسید : این چه عملی است ؟

بابک فرمود : در این کار حکمتی است. چون شما هر دو دست و پای مرا از تنم

 جدا کنید خون از بدنم

برود و چهره ام زرد شود من روی خویش از خون خود سرخ کردم تا چون خون

 از تنم بیرون شود

نگویند که رویش از بیم زرد شد 

پس معتصم تازی خشمگین شد و دستور داد پوست گاوی بیاوردند و بابک را در

 میا ن پوست گرفتند

چنانکه هر دو شاخ گاو بر بناگوش او بود در وی دوختند و پوست خشک شد

پس همچنان زنده بر دارش

کردند

و در نهايت دو خنجر در ميان دنده هايش فرو رفت و آخرين سخني که بابک با

فريادي بلند بر زبان آورد

اين بود :

                      پاینده باد ایران ...

منابع :

 کتاب حماسه بابک خرمدین ............