صمد خان
صمدخان براى رسيدن به تبريز ،از طريق ميانه حركت كرد و نخست وارد مراغه شد. به محض ورود به مراغه، دست به بيدادگرى باز گشود و نخستين كسى كه نظر او را جلب كرد تا زهر خشم و كينهاش را به او بچشاند و از ساير اهالى شهر نيز زهرچشمى بگيرد ـ كه ديگر جرأت لب كشودن به نام و مرام و بحث مشروطه را نداشته باشند مرحوم مقدّس مراغهاى بود.
صمدخان وقتى دانست كه رهبرى مشروطهخواهان و إجراى نهضت آزادىخواهى در مراغه به عهده اين روحانى پاكدل است، دستور داد تا او را از خانهاش بيرون كشند و با دست و پايى بسته در غل و زنجير، به نزد او آورند.
دستور او بلافاصله انجام شد و آن مرد روحانى و مقدّس، با دست و پايى بسته و شكل و شمايلى رنجآور، كشان كشان به نزد صمدخان آورده شد. صمدخان، همين كه آن مرد روحانى و سالخورده را در مقابل خود ديد، زبان به فحّاشى و هتّاكى گشود و هرچه ممكن بود، به او بىاحترامى كرد. آنگاه دستور داد كه دستار از سرش بردارند و ريش و محاسن مباركش را بتراشند.
آو دستور داد تا در نيمروز سرد و يخبندان سخت زمستانى آذربايجان، آن روحانى سالخورده و نحيف و ضعيفالجثّه را درون حوض آب افكنند.
در این صحنههاى دلخراش، آن روحانى پاكنهاد، ديگر تاب و توان از كف داد؛ به طورى كه ديگر قادر نبود حتّى در داخل آب دست و پايى بزند و از فرو رفتن بىاختيار خود در آب يخبسته جلوگيرى كند. صمدخان كه در ايوان نشسته بود و با كيف و لذّتى حيوانى و ددمنشانه آن صحنهها را تماشا مىكرد، وقتى ديد كه حاج ميرزا محمدحسن نيمهجان روى سطح آب رها شده و در حال جان كندن است، دستور داد تا پيكر نيمهجانش را از حوض بيرون بكشند. آنگاه ريسمانى آوردند و هر دو پايش را بستند و پيكر نحيف و نيمهجانش را روى زمين انداختند. مردم در طول راه، اين صحنههاى وحشيانه و رقّتبار را مىديدند و چون كارى از دستشان ساخته نبود، بغضها را در سينه فرو مىخوردند و اشك درد و دريغ مىافشاندند
لکن آزاديخواهان برابر او ايستادند و او را ازتبريز راندند. صمدخان چون در تبريز کاري از پيش نبرد و مشروطه رونقي يافت
رو به مردمان گفت : محمدعلي ميرزا خواهد آمد و مرا نوشته است که به تبريز روم و مشروطه رابراندازم . سپس رو به تبريز نهاد و پس از نبردهاي طولاني عقب نشيني کرد و ديگر بار از در آشتي درآمد; اما پس از آنکه روسها به بهانه هائي وارد تبريز شدند و مردم کشي را آغاز کردند، صمدخان ديگرباره با پشتيباني روسيان حکومت شهر را بدست گرفت و خونريزيهاي فراوان کرد
صمدخان، گروهى از اوباش و آدمكشان مسلّح و اسبسوار را تحت فرماندهى خود درآورده بود و به دستور محمد على شاه، به شهرها و روستاهاى دور و نزديك آذربايجان حمله مىبرد، اموالشان را غارت مىكرد، زنان و دختران و نواميسشان را مورد تعرّض قرار مىداد و آتش ظلم و بيداد را به همه جا درمىافكند.
ناگفته پيداست كه اين روشهاى خونخوارانه، تازگى نداشته و در طول تاريخ، همواره راه و رسم بيدادگران بوده است، كه با ارباب فضل و دانش و ايمان و پاكى وانسانيّت، چنين رفتارهايى داشتهباشند.ننگ و عار ابدى بر آنان باد!