|
به نام دوست که هر چه هست از اوست
ایران، وطن اهورایی ما روزگاری چه بوده و حال چه هست؟تاریخ سرزمینمان را بهتر از من میدانید،وما گرد هم جمع شده ایم تا آن را به هم وطنانمان بشناسانیم .تاریخ به ما نشان میدهد که ایران اهورایی با چه شکوه وعظمتی آغازگر تمدن بشری بوده وچگونه در راهی پر فراز و نشیب به ایران اسلامی که از کشورهای جهان سومی است ،تبدیل میشود.ایران اهورایی که بنیان گذار حقوق بشر را داشت تبدیل به ایرانی اسلامی میشود،که روزانه شاهد نقض قوانین حقوق بشر است .کاش از دلایل این تفاوت بنویسیم از تفاوت ایران اهورایی و ایران اسلامی و ایرانی بوجود آوریم که نه تنها به گذشته اش بلکه به حال و آینده اش نیز افتخار کنیم .ضرب المثلی زیبا میگوید خلایق هر چه لایق.شاید لیاقت مردم خرد باخته، ایرانی، اسلامی باشد.
طبق قوانین قرار است از دین و سیاست چیزی نوشته نشود.در این شرایط من اولین پست خود را درباره ی یک فیلسوف،ریاضیدان،منجم و شاعر آغاز میکنم،حکیم خیام .کسی که اندیشه اش مشعل تابانی بود در سیاه ترین سالهای قرون وسطی.برای آشنا شدن با این اندیشه گزیده ایی از پیشگفتار کتاب «ترانه های خیام»نوشته ی صادق هدایت را در این پسست آورده ام.
كمتر كتابي در دنيا مانند مجموعة ترانه هاي خيام تحسين شده، مردود و منفور
بوده، تحريف شده، بهتان خورده، محكوم گرديده، حلاجي شده، شهرت عمومي و
دنياگير پيدا كرده و بالاخره ناشناس مانده.
ما از روي رباعيات خود خيام نشان خواهيم داد كه فكر و مسلك او تقريبًاهميشه يكجور بوده و از جواني تاپيري شاعر پيرو يك فلسفة معين و مشخص بوده و در افكار او كمترين تزلزل رخ نداده . و كمترين فكر ندامت و پشيماني يا توبه ازخاطرش نگذشته است. در جواني شاعر با تعجب از خودش مي پرسد كه چهره پرداز ازل براي چه او رادرست كرده . طرز سؤال آن قدر طبيعي كه فكر عميقي را برساند مخصوص خيام
است: هر چند كه رنگ و روي زيباست مرا،
چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا؛
معلوم نشد كه در طربخانة خاك،
نقاش ازل بهر چه آراست مرا!
از ابتداي جواني زندگي را تلخ و ناگوار مي ديده و داروي دردهاي خود را درشراب تلخ مي جسته امروز كه نوبت جواني من است،
مي نوشم از آن كه كامراني من است؛
عيبم مكنيد، گرچه تلخ است خوش است،
تلخ است، چرا كه زندگاني من است!
شاعر با دست لرزان و موي سفيد قصد باده مي كند . اگر او معتقد بزندگي بهتري دردنياي ديگر بود، البته اظهار ندامت مي كرد تا بقية عيش و نوش هاي خود را به جهان ديگر محول بكند . اين رباعي كاملا تأسف يك فيلسوف مادي را نشان مي دهد كه در آخرين دقايق زندگي ساية مرگ را در كنار خود مي بيند و مي خواهد بخودش تسليت بدهد ولي نه با افسانه هاي مذهبي، و تسليت خود را در جام شراب جستجومي كند:
من دامن زهد و توبه طي خواهم كرد،
با موي سپيد، قصد مي خواهم كرد،
پيمانة عمر من به هفتاد رسيد،
اين دم نكنم نشاط كي خواهم كرد؟
فلسفه خيام هيچ وقت تازگي خود را از دست نخواهد داد . چون اين ترانه هاي درظاهر كوچك ولي پر مغز تمام مسائل مهم و تاريك فلسفي را كه در ادوار مختلف انسان را سرگردان كرده و افكاري را كه جبرًا باو تحميل شده و اسراري را كه برايش لاينحل مانده مطرح مي كند . خيام ترجمان اين شكنجه هاي روحي شده :فريادهاي او انعكاس دردها، اضطراب ها، ترس ها، اميدها و يأس هاي ميليون ها نسل بشر است كه پي در پي فكر آن ها را عذاب داده است . خيام سعي مي كند درترانه هاي خودش با زبان و سبك غريبي همة اين مشكلات، معماها و مجهولات راآشكارا و بي پرده حل بكند . او زير خنده هاي عصباني و رعشه آور، مسائل ديني وفلسفي را بيان مي كند، بعد راه حل محسوس و عقلي برايش مي جويد.به اولين فكري كه در رباعيات خيام برمي خوريم اين است كه گوينده با نهايتجرئت و بدون پروا با منطق بي رحم خودش هيچ سستي، هيچ يك از بدبختي هاي
فكري معاصرين و فلسفه دستوري و مذهبي آن ها را قبول ند ارد، و به تمام ادعاها وگفته هاي آن ها پشت پا مي زند در زماني كه انسان را آينة جمال الهي و مقصود آفرينش تصور مي كرده ا ند و همةافسانه هاي بشر دور او درست شده بود كه ستاره هاي آسمان براي نشان دادن سرنوشت او خلق شده و زمين و زمان و بهشت و دوزخ براي خاطر او برپا شده وانسان دنياي كهين و نمونه و نمايندة جهان مهين بوده،خيام با منطق مادي و علمي خودش انسان را جام جم نمي داند . پيدايش و مرگ او را همانقدر بي اهميت مي داند كه وجود و مرگ يك مگس:
آمد شدن تو اندرين عام چيست؟
آمد مگسي پديد و ناپيدا شد
حال ببينيم در مقابل نفي و انكار مسخره آلودي كه ا ز عقايد فقها و علما مي كندخودش نيز راه حلي براي مسائل ماورإ طبيعي پيدا كرده؟در نتيجة مشاهدات و تحقيقات خودش خيام به اين مطلب بر مي خورد كه فهم بشرمحدود است . از كجا مي آئيم و به كجا مي رويم؟ كسي نمي داند، و آن هائي كه صورت حق بجانب به خود مي گيرند و در ا طراف اين قضايا بحث مي نمايند جز ياوه سرائي كاري نمي كنند؛ خودشان و ديگران را گول مي زنند . هيچ كس به اسرار ازل پي نبرده و نخواهد برد و يا اصلا اسراري نيست و اگر هست در زندگي ما تأثيري
ندارد، مثلا جهان چه محدث و چه قديم باشد آيا به چه درد ما خواهد خورد؟
چون من رفتم، جهان محدث چه قديم.
تا كي ز حديث پنج و چار اي ساقي؟
نزد هيچ يك از شعرا و نويسندگان اسلام لحن صريح نفي خدا و بر هم زدن اساس افسانه هاي مذهبي سامي مانند خيام ديده نمي شود شايد بتوانيم خيام را از جملةايرانيان ضد عرب مانند : ابن مقفع، به آفريد، ابومسلم، بابك و غيره بدانيم خيام جز روش دهر خدائي نمي شناخته و خدائي را كه مذاهب سامي تصور مي كرده اند منكر بوده است . ولي بعد قيافة جدي تر به خودمي گيرد و راه حل علمي و منطقي براي مسائل ماورإ طبيعي جستجو مي كند . چون راه عقلي پيدا نمي كند به تعبير شاعرانة اين الفاظ قناعت مي نمايد . صانع را تشبيه به كوزه گر مي كند و انسان را به كوزه و مي گويد:
اين كوزه گر دهر چنين جام لطيف،
مي سازد و باز بر زمين مي زندش
براي خيام ماورإ ماده چيزي نيست . دنيا در اثر اجتماع ذرات بوجود آمده كه برحسب اتفاق كار مي كنند . اين جريان دايمي و ابدي است، و ذرات پي در پي دراشكال و انواع داخل مي شوند و روي مي گردانند . ازين رو انسان هيچ بيم و اميدي ندارد و در نتيجه تركيب ذرات و چهار عنصر و تأثير هفت كوكب بوجود آمده وروح او مانند كالبد مادي است و پس از مرگ نمي ماند اما خيام به همين اكتفا نمي كند و ذرات بدن را تا آخرين مرحله نشئاتش دنبال مي نمايد و بازگشت آن ها را شرح مي دهد . در موضوع بقاي روح معتقد به گردشو استحاله ذرات بدن پس از مرگ مي شود . زيرا آنچه محسوس است و به تميز درمي آيد اين ست كه ذرات بدن در اجسام ديگر دوباره زندگي و يا جريان پيدامي كنند. ولي روح مستقلي كه بعد از مرگ زندگي جداگانه داشته باشد نيست . اگرخوشبخت باشيم، ذرات تن ما خم باده مي شوند و پيوسته مست خواهند بود، وزندگي مرموز و بي اراده اي را تعقيب مي كنند
حافظ و مولوي و بعضي از شعراي متفكر ديگر اگر چه اين شورش و رشادت فكرخيام را حس كرده اند و گاهي شلتاق آورده اند، ولي بقدري مطالب خودشان را زيرجملات و تشبيهات و كنايات اغراق آميز پوشانيده اند كه ممكن است آنرا به صدگونه تعبير و تفسير كرد . مخصوصًا حافظ كه خيلي از افكار خيام الهام يافته وتشبيهات او را گرفته است . مي توان گفت او يكي از بهترين و متفكرترين پيروانخيام است . اگر چه حافظ خيلي بيشتر از خيام رؤيا، قوة تصور و الهام شاعرانه داشتهكه مربوط به شهوت تند او مي باشد، ولي افكار او به پاي فلسفة مادي و منطقي خيامنمي رسد و شراب را بصورت اسرارآميز صوفيان درآورده . در همين قسمت حافظاز خيام جدا مي شود . مثلا شراب حافظ اگر چه در بعضي جاها بطور واضح همان آب انگور است، ولي به قدري زير اصطلاحات صوفيانه پوشيده شده كه اجازة تعبير را مي دهد و يك نوع تصوف مي شود از آن استنباط كرد . ولي خيام احتياج به پرده پوشي و رمز و اشاره ندارد، افكارش را صاف و پوست كنده مي گويد . همين
لحن صاده، بي پروا و صراحت لهجه او را از ساير شعراي آزاد فكر متمايز مي كند.
من هيچ ندانم كه مرا آنكه سرشت،
از اهل بهشت كرد، يا دوزخ زشت؛
جامي و بتي و بربطي بر لب كشت،
اين هر سه مرا نقد و ترا نسيه بهشت.
|