تبليغاتX
تارنگار اتحاد ایرانیان
اتحاد ایرانیان
Home
برگ نخست
Your Account
ايميل مدير
ads
آرشیو وبلاگ

وبلاگ Rss
اتحاد ایرانیان 
منو اصلی

  برگ نخست

  ايميل مدير

  آرشیو وبلاگ

  وضعيت در ياهو



نویسندگان
پرستو
اذرباد
شاهزاده ایرانی
1
ستاره
سونیا
مهدی
ساناز
اریا
سهند
پژمان
سعید شمس
سهراب
cyrus
میم-شین-ب
ایمان
یک زن ایرانی
رزگار
اردشیر
پارسا
اکبر زارعین
مریم
یک پارسی تنها
آرتمیس
آرش آریا
میلاد
بانوی زمین
پسر اهورایی

موضوعات
قوانین وبلاگ
سرفرازان ایران زمین
در وصف وطن
خیانتکاران وطن
زنان ایران زمین
شهرهای جدا شده
میراث باستانی
جشن های ایرانیان
تاریخ ایرانیان
مطالب گوناگون
شخصیت کوروش بزرگ

لینک دوستان
شقایق
زرتشت
فارسی موبایل
میهن دانلود

 


وبلاگ های دوستان
ایران ، تاجیکان
کاوه اهوازی
پاینده باد سرزمین کوروش
ایران سرزمینم
حرفهای یک دختر ایرانی
نژاد آریا
آریابد
فرزند زمین
پان ایرانیست در خوزستان
پان ایرانیست در کرمان
منم کوروش شاه شاهان
گذرگاه
بانوی زمین
آریا زمین
پاینده باد سرزمین کوروش
نژاد برتر
ایران دخت
سلطنت کهنه
ایران در من
مهر خورشید
زرین شهر
منو دانشگاهم
الهه تاریکی
دالان تاریخ
دختر کوروش
ایران بزرگ من
زپیور (نسیم ملایم
کهن دیارا
آزادی ایران عزیز
آيين زردشت
پاسارگاد 2
پاتوق آرمان
زرتشت و ایران باستان
وطن پرست
پیام آور آریایی
فرمان آریا
تبار آریایی
فرهنگ ایرانی
اندیشه برتر
فرزندی از فرزندان کوروش
جمع مستان
افسانه ایران زمین
سرزمین جاوید
شاهنامه فردوسی
حیات نامه
شهر هنر
عشق مرگ غرور

 


وبلاگهای نویسندگان
بانوی زمین(بانوی زمین)
سرزمین سرد (میلاد)
مداد سپید (آرش آریا)
دست در دست هم نهیم به مهر(آرتمیس)
یک پارسی تنها(یک پارسی تنها)
ایران جاویدان (مریم)
پادشاه روشنایی ها(پارسا)
هویت (اکبر زارعین)
فریاد یک زن (یک زن ایرانی)
سرزمین مهر-سرزمین جاویدان (میم شین ب)
syrus) Ubermensch
پایگاه شناخت تاریخ و تمدن ایران(اردشیر)
مدادهای شکسته(سعید شمس)
سهند (سهند)
سلطنت کهنه(آریا)
سرباز هخامنشی (ساناز)
آتر (رزگار)
منم کوروش (پسر اهورایی)
فریاد بزن (ایمان)
ایران پرستان (مهدی)
انجمن آریایی(سونیا)
زن ایرانی (ستاره)
تاریخ-شاهنامه-ادبیات( 1 )
ایران پایتخت جهان(شاهزاده ایرانی)
مزدشت(اذریاد)
دختر ایران زمین(پرستو)
پاسارگاد(پژمان)
خورشید ایرانی(سهراب)


احمد کسروی

اکنون بیش از 102 سال است که از بنیاد تاریخ مشزوطه ایران بزرگ می گذرد و کشور ما باید با این روش مشروطه اداره می شد که نمی شود. اما هنوزم عده زیادی از مردم به درستی معنای مشروطه را نمیدانند

درباره ی مشروطه ایران که یکی از یزرگترین وقایع تاریخی این سرزمین است کتابهایی نوشته شده است که مطرح ترین انها نوشته بزرگ مرد احمد کسروی می باشد .

 به یقین همه صاحب نظران او دانشمندی بود که در تاریخ نویسی و زبان شناسی مطلع و امین بود و هرچه می گفت و می نوشت همان طور بود که به ان عقیده داشت و جان خود را بر سر عقیده خود گذاشت.کسروی بیش از 50 کتاب در زمینه های تاریخی .زیان شناسی. جغرافیایی . سیاسی نوشت و کتاب تاریخ مشروطه ایران یکی از اثار مهم این بزرگمرد بود که تا کنون چند بار به چاپ رسیده است.

او خود شاهد و ناظر اوضاع پیش از مشروطیت بوده و با قهرمانان نهضت مشروطه طلبی اشنایی داشته و در جریان حوادث و مبارزات وارد بوده و رنج برده و شکنجه دیده و با قلمی توانا و روش نگارش مخصوص تاریخ مشروطه ایران را با صراحتی بی مانند نگاشته است.

خواندن نوشته های او هر شخص فهیم و بی غرضی را به تحسین و تشویق وا میدارد. روحش شاد

 :: نوشته شده توسط پرستو در تاريخ جمعه بیست و ششم مهر 1387 ::

قهرمانان

جمشید :

جمشید یکی از پادشاهان اسطوره‌ای ایرانی است که در اوستا نیز نام او آمده‌است.پسر تهمورث - چهارمين پادشاه پيشدادي . که جشن نوروز را بنيان نهاد و رسوم و آيين هايي شادي براي ايرانيان بر جا گذاشت ، او را جم يا جمشاسب هم گفته اند . جمشید از دو واژه جم و شید تشکیل شده‌است. جم و یم از یک ریشه‌است و معنی دریا و اقیانوس می‌دهد و شید یعنی درخشندگی همیشگی و هم معنی خور است که برای مبالغه در معنی با خورشید بکار رفته‌است. جمشید بر روی هم مفهوم جم درخشان، دریای نور ،خورشید تابان ،دریای تابناک، فروغ جاودان را می‌رساند

برپایه اوستا جمشید پادشاهی بود که آریاییان را پس از یخبندان بزرگی از سرزمینهای سرد به بیرون، به سوی ایرانویج رهنمون شد.در شاهنامه، جمشید، فرزند تهمورث و شاهی فرهمند است که سرانجام به خاطر خودبینی و غرور فرّه ایزدی را از دست می‌دهد و به دست ضحاک کشته می‌شود.

 

 

رستم :

 ملقب به تهمتن . پهلوان بزرگ ايران . فرزند زال و رودابه . نواده سام و مهراب کابلي که در عهد کيقباد و کيکاوس و کيخسرو با تورانيان جنگيد و از خود دلاوري ها و رشادتهاي شگفت انگيز بر جاي گذاشت .

 

سنباد:

يکي ديگر از قيام کنندگان بر عليه حکوتهاي غارتگر اعراب در ايران که به جان و مال و ناموس ايرانيان تجاوز ميکردند . او اهل نيشابور بود و پس از اينکه منصور خليفه عباسي - ابومسلم خراساني را کشت وي در نيشابور به خونخواهي از ابومسلم که فردي ايراني و وطن پرست بود برخواست و قيام کرد که در نهايت با شصت هزار نفر از يارانش توسط اعراب بيابانگرد و کشتارگر کشته شد .

 

 

سیاوش :

يکي از اسطوره هاي ملي ايرانيان . که زمان هاي مديدي سوگ سياوش را هر ساله گرامي ميداشتند . پسر کيکاوس و پدر کيخسرو . سودابه زن کيکاوس عاشق او شد که سياوش از او امتناع ورزيد . سودابه به همين جهت اورا نزد پدر متهم ساخت و سياوش به توران زمین نزد افراسياب رفت و فرنگیس، دختر وي را به زني گرفت . گرسيو برادر افراسياب به سياوش حسد برد و افراسياب را وادار به کشتن او کرد . که کشته شدن سياوش باعث جنگهاي طولاني  ميان ايرانيان و تورانيان گشت .

نوشته اند که روزی طوس، گیو، گودرز و چند پهلوان نامی دیگر به شکار رفتند. آنها پس از پیمودن مسافتی به یک شکارگاه سرسبز و بکر و پربرکت رسیدند و به شکار پرداختند. چون آن شکارگاه پر از شکار بود دیری نپایید که چند حیوان را شکار کردند. آنها پس از پایان شکار به قصد گردشی کوتاه در اطراف نخجیرگاه، پیش تاختند تا به جنگلی انبوه رسیدند. در حال گشت و گذار و تماشای سرزمین بکر و زیبا، ناگهان وجود زنی بسیار زیبا و جوان در آن مرغزار، نظر همگان را به خود جلب کرد:

به بیشه یکی خوب رخ یافتند                                     پر از خنده لب هر دو بشتافتند

گیو که از دیدن دختر زیبا و جوان در این دشت و جنگل انبوه شگفت زده شده بود بیدرنگ شرح حال و علت تنهایی اش را در جنگل پرسید. دختر جوان پاسخ داد : « از دست بدمستی ها و شراب خوارگی های زیاد و پرخاشگری و بدرفتاری پدر، خانه و خانواده ی خود را رها کرده و از ترس جانم فرار کرده به این جنگل پناه آورده ام.

شب تیره مست آمد از دشت سور          همان چون مرا دید جوشان ز دور

یکی خنجری آبگون برکشید                    هما خواست از تن سرم را برید

وقتی گیو از نژاد دختر جوان پرسید، او پاسخ داد : « از بستگان و خویشگان گرسیوزهستم.

 

 

 

 

شاپور ذوالاکتاف :

 شاپور دوم پادشاه مقتدر ساساني که پس از خلع آذر نرسي بر تخت پادشاهي ايران جلوس کرد و هفتاد سال پادشاهي کرد . او يکي ديگر از پادشاهان بزرگ ايران است که چندين بار از حمله اعراب به ايران جلوگيري کرد و با انديشه نيک سرزمين آريايي ما را از هجوم بيگانگان محفوظ داشت . او را به اين جهت ذوالاکتاف ميخوانند که داراي شانه هاي پهن و بزرگ بود . در بعضي از کتب تاريخي گفته شده است به دليل آنکه پس از اسير کردن مهاجمين ( اعراب ) از کتف آنان طنابي عبور ميداده و همه را به طناب ميکشيده ذوالاکتاف ناميده شده ولي اين باور با ابهت و منش نياکان ما در تضاد است .

 

فریدون:

 

 

 

 

فریدون پادشاه پیشدادی بود که با یاری کاوه آهنگر بر ضحاک ستمگر چیره شد. او پادشاه جهان گشت و آنگاه جهان را میان سه پسرش سلم؛تور و ایرج بخشید.در شاهنامه از شاهان ستوده و نیک ایران است.فردوسی او را نمادی از نیکویی و داد و دهش می‌‌داند:

فریدون فرخ فرشته نبود

     

ز مشک و ز عنبر سرشته نبود

بداد و دهش یافت آن نیکوئی

     

تو داد و دهش کن فریدون توئی

در شاهنامه، فرانک مادر فریدون و همسر آبتین است .او با همسرش در دهکده‌ای با کشاورزی می‌زیستند.همسرش آبتین به دست ضحاک کشته شده بود و ضحاک با خوابی که دیده بود در جستجوی فریدون بود.فرانک با فرزند به کوه و دشت گریخت. فرزندش را به دشتبانی سپرد تا از آزار ضحاک در امان بماند.چندی پس از آن باز کودک را از دشتبان گرفت تا جانش را در امان دارد وبا فرزندش در کوه البرز به پیرمرد پارسایی پناه برد تا فریدون بالید و بزرگ شد.

 

 

کاوه آهنگر :

در زمان پادشاهی ضحاک ستمگر، شیطان در قالب آشپزی به دربار وی رفت و غذاهای خوشمزه ای برای ضحاک پخت. و به عنوان پاداش خواست که بر شانه های ضحاک بوسه زند. در اثر این بوسه شيطانی دو مار سياه  بر شانه های ضحاک رویید و همان دم آشپز ناپديد شد. این بار شيطان به عنوان يک پزشک به دربار ضحاک آمده و تجويز کرد که بايد هر روز به مارها مغز سر دو جوان خورانده شود. ضحاک نیز دستور داد هر روز دو تن از جوانان برومند سرزمين را کشته و مغز آنان را به مارها بدهند.

کاوه آهنگر نيز که مانند خيلی های ديگر از ظلم و ستم ضحاک به تنگ آمده بود، پيشبند چرمين آهنگری خود را بر سر نيزه زد و با ياری مردم ضحاک را شکست داده و فريدون را بر اورنگ پادشاهی نشاند. بعدها این پرچم که نشان سربلندی و پايداری ملت ایران بود به درفش ملی کاويانی تبديل شد.

 

 

کیومرث :

نخستين پادشاه و بنيانگذار سلسله پيشدادي در هزاران سال پيش . نام وي در اوستا گيومرتا آمده است و ذکر شده است که زرتشتيان او را نخستين انسان ميدانند . در زمان او مردم در غارها و کوهها بودند و بدن خود را با پوست حيوانات مي پوشاندند .

 :: نوشته شده توسط پسر اهورایی در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 ::

رئیس علی دلواری

رئیس علی دلواری فرزند رئیس محمد، کدخدای ده دلوار بود که در سال 1299 ه. ق متولد شد. او درعصر مشروطیت جوانی بیست و چهارساله، بلند همت، شجاع، در صدق و وفا بی مانند و در حبّ وطن کم نظیر و در توکل به خدا ضرب المثل بود. اگرچه سواد کامل و معلومات کافی نداشت، اما پاکی سرشت و صفات حمیده او طوری بود که زبانزد خاص و عام بود. رئیس علی بعد از این که قوای اشغالگر انگلستان بوشهر را به تصرف خود درآوردند با شجاعتی وصف ناپذیر به مقابله پرداخت و شکست سنگینی بر قوای انگلستان وارد کرد و در حین مبارزه با دشمنان ایران، از پشت مورد هدف گلوله فرد خائنی قرار گرفت و در منطقه تنگک صفر، به شهادت رسید.

 

 

قیام دلیران تنگلستان علیه اشغالگران آغاز می شود و نیروهای متجاوز انگلیسی که قریب به پنج هزار نفر بودند در دام دلیر مردان تنگستانی گرفتار می آیند و عده زیادی از متجاوزان انگلیسی در این حمله از بین می روند. قیام مردم تنگستان بر روی هم هفت سال طول می کشد و در این مدت دلیران تنگستانی دو هدف عمده را دنبال می کنند:

1. پاسداری از بوشهر و دشستان و تنگستان به عنوان منطقه سکونت خود.

2. جلوگیری از حرکت قوای بیگانه به درون مرزهای ایران و دفاع از استقلال وطن.

رئیس علی دلواری که در حقیقت روح قیام شورانگیز مردم جنوب ایران به شمار می رفت و از حیث خصایص اخلاقی و نظامی بر سایرین تفوق داشت . رئیس علی دلواری در مبارزه با استعمار چهره واقعی و ژرفای ایمان خود را نشان داد و به قیام خونین ضد اجنبی مردم نواحی دشتی، دشتستان و تنگستان رنگ خاصی بخشید.

روح استقلال طلبی و عشق به میهن و غیرت و حمیت وی از او شخصیتی به وجود آورده بود که آوازه جانبازی و فداکاری اش در سراسر ایران طنین افکند. وی نبرد علیه قوای مهاجم را وظیفه ملی و میهنی خود می دانست و فعالیت های ضد انگلیسی او از این اعتقاد مایه می گرفت و تقویت می شد. رئیس علی قاطعانه تصمیم گرفت خود را فدای استقلال و تمامیت ارضی وطن کند. مقامات انگلیسی که اغلب با تزویر و نیرنگ و پرداخت رشوه و زر و سیم بر حریف چیره می شدند، پس از اتخاذ تصمیم قطعی درباره اشغال بوشهر و پیشروی به سوی شیراز نمایندگان ضمن ملاقات با رئیس علی متذکر می شوند که چنانچه او از قیام علیه قوای اشغالگر صرف نظر کند، مقامات انگلیسی چهل هزارپوند به او خواهند پرداخت. رئیس علی با صراحت و شجاعت تمام می گوید:" چگونه می توانم بی طرفی اختیار کنم در حالی که استقلال ایران در معرض خطر جدی قرار گرفته است؟

پس از مراجعت نمایندگان که تیرشان به هدف مقصود اصابت نکرده بود، نامه تهدیدآمیز از طرف مقامات انگلیسی به رئیس علی نگاشته می شود مبنی بر این که:

" چنانچه بر ضد دولت انگلستان قیام و اقدام کنید، مبادرت به جنگ می نماییم، در این صورت خانه هایتان ویران و نخل هایتان را قطع خواهیم کرد."

رئیس علی در پاسخ مقامات انگلیسی می نویسد:" خانه ما کوه است و انهدام و تخریب آن ها خارج از حیطه قدرت و امکان امپراطوری بریتانیای کبیر است. بدیهی است که در صورت اقدام آن دولت به جنگ با ما، تا آخرین حد امکان مقاومت خواهیم کرد."

 :: نوشته شده توسط پرستو در تاريخ چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 ::

آریوبرزن دلاوری که طعم شکست را به اسکندر چشاند

ایران باستان در هیاهوی جنگ با اسکندر  مقدونی بود در جنگ ایسوس و گوگمل ارتش شاهنشاهی داریوش سوم شکست خورده بود. دیگر هیچ کس امیدی برای مقابله با مقدونی ها نداشت ، شاه ایران که در جنگ نخست"ایسوس" شکست سنگینی  را قبول کرده بود ، به هر سختی که شده بود سپاه را دوباره گردآوری کرده بود تا دوباره برابر این جوان سرکش مقدونی  ایستاده گی کند ولی  باز هم در این نبرد"گوگمل" شکست خورد. پس از این نبرد دیگر کسی برای مقابله  با اسکندر وجود نداشت شهر ها یکی یکی  گرفته می شدند و به یغما می رفت، اسکندر پس از تصرف شهرهای مختلف از جمله شوش و بابل رو به پارسه نهاد، می خواست  آن شهر رویاها که کاخ او در مقدونیه در برایر آن کلبه ای ساده ببیش نبود مال خود کند و آرزوی دیرینه ی خود را زنده کند. غافل از آنکه در مسیر راه دلاوری از نسل آرش کمانگیر چشم به راه اوست ، در تنگه ی پارس راه را بر او بسته است و استحکاماتی  بوجود آورده است که کار اسکندر را سخت خواهد کرد.اسکندر سرخوش از پیروزی های  خود رو به پارس نهاده بود ودر برف و یخبندان پیش می آمد. او  از تنگه های در راه به راحتی بدون آنکه حتی نفری  تلفات بدهد گذشته بود و تنگه های  داردانل ،کیلیکیه و سوریه را پشت سر خود داشت به گمان خود این تنگه را نیز به راحتی پشت سر خواهد گذاشت ولی نمی دانست که سردار دلیر پارسی شب و روز ندارد و برای مقابله با وی ، در کوهستان با تمام افراد خود چشم انتظار اوست.

سپاه بیشمار اسکندر وارد تنگه شدند ، دیدبان های سردار آریو برزن از چندی قبل خبر رسیدن سپاه را داده بودند و همه نیرو های سردار به صورت آماده باش بودند ،همین که تمام سپاه وارد تنگه شد فرمان حمله صادر شد و سنگ ها بود که بر سر سپاهیان مقدونی  می ریخت و گروه گروه آن ها را می خوابانید ، ماجرا به این جا نیز ختم نمی شد نیرو های سردار از تیر و فلاخن نیر یاری گرفته بودند و سپاه اسکندر کاملا غافل گیر شده بود. اسکندر که شرایط را اینگونه دید فرمان عقب نشینی داد،ارتش مقدونی پس ار 4 سال نبرد و پیش روی ، عقب نشینی کرد و شکستی سنگین به او تحمیل شد و فرسنگ ها عقب نشت.اسکندر آن جهان گشای خشم گین چون شیری درنده بود کسی جرات نزدیک شدن به وی را نداشت او متحمل شکستی شده بود که برایش قابل قبول نبود او که از مقدونیه تا قلب امپراطوری ایران رازیر پای اسب های سپاهش پشت سر گذاشته بود و نیمی از ایران را گرفته بود، از  عبور از این تنگه احساس ناتوانی می کرد.آریو برزن برای پاسداری از با شکوه ترین پایتخت جهان خود را به آب و آتش زد و چون کوه استواری کرد و طعم تلخ شکست را به اسکندری که سراسر غرور او را فراگرفته بود چشاند.پس از این شکست اسکندر به کمک چوپانی که اهل همان منطقه بود و به مناطق خوب آشنایی داشت از بی راهه ای با تعدادی از سپاهیان خود به پشت تنگه رسید و آریو برزن را غافل گیر کرد، نبرد سختی در گرفت و بسیاری از نیرو های سردار کشته شدند و اسکندر نیز به نیرو هایی  که با خود نبرده بود گفته بود تا صدای نبرد ما را شنیدید شما نیز از آن طرف تنگه حمله کنید تا کار بر پارسی ها سخت آید اینگونه هم شد ولی پارسی ها با نهایت شجاعت جنگیدند و کشته شدند.

 در این زمان ها بود که آریو برزن به یکی از سربازان خود دستور داد تا از بالای کوه سنگ هایی  به طرف مقدونیان بیندازند تا نظر شان به آن سنگ ها جلب شود و آریوبرزن هم بتواند با اندک نیرویی که دارد به سوی دروازه ی پارسه برود تا از آنجا نیز برای نبرد و مقاومتی دیگر آماده شود. سربازان با شنیدن فرمان بی درنگ انجام دادند و آریو بزرن نیز به وسط نیرو های مقدونی زد ، صف آن ها را شکست و به سوی پارسه رفت در این حال نیرو های باقیمانده ی سردار در تنگه دست به نبرد های چریکی و یا جنگ و گریز زدند و با این کار مقدونیان را مشغول خود کردند.

اما آریو برزن در میانه ی راه با گروه دیگری از مقدونیان روبه رو شد که به فرماندهی پارمن ین بسوی پارسه روانه شده بودند نفرات آن ها به مرتب بیشتر از یاران سردار بود ولی با این حال پارسی ها تا جان در بدن داشتند جنگیدند و چون کوه استواری کردند. آریو برزن با اینکه چندین زخم عمیق در بدن خود داشت ولی از جنگیدن دست بر نمی داشت. 

 ناگهان خود را برابر محاصره دشمن دید و دیگر کاری از او ساخته نبود،

او با نهایت آزادگی در برابر مقدونیان ایستادگی کرد در زمانی که دیگر شاه فراری بود و اسکندر به هرجا

می رسید شهر را به او تسلیم می کردند ، برای ایران ایستادگی کرد یاد او همیشه جاودانه خواهد ماند و اگر اکنون هم به سوی آن دره بروی باز هم شنیده خواهد شد فریاد های آن دلاور مرد پارسی که جان خود را برای ایران داد و به اسکندر نشان دادکه ایرانی کیست و برای میهن خود از جان نیز می گذرد.

               

            

 

این تنگه اکنون در منطقه ی کهکیلویه و بویر احمد وجود دارد و نام آن تک آب است ، در گذشته در ایالت کادوسیان نقطه ی میان دو ایالت شوش و پارس بوده است.

برگرفته از کتاب "آریو برزن دلاوری که طعم شکست را به اسکندر چشاند"نوشته ی ثریا جبار زاده

 :: نوشته شده توسط پژمان در تاريخ سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 ::

اندیشمندان ایران و پی ریزی تمدن اسلامی 2

5- خاندان بنی موسی یا بنی شاکر

اینان سه برادر  به نامهای احمد و حسن و  محمد بودند پسران موسی بن  شاکر که  اصل انان از خوارزم بود ولی در مرو تعلیم دیده  بودند .

اینان از خاندانهای اعیان   ایرانی  بودند که  قسمتی  از ثروت خود  را برای  خریدن کتاب و  ترجمه آنان اختصاص داده بودند

میتوان  گفت این خاندان در کار ترجمه  و تالیف علوم و انتقال آنها  به تمدن  اسلامی  نقش  موثری داشتند .

6- خاندان  نوبخت

این خاندان اصلشان از خوزستان بوده ولی چند شاخه بودند که هر کدام  از این شاخه ها در یکی از شعبات علوم متبحر بوده اند  و برخی از انها از رجال قدرتمند دستگاه خلافت عباسی بودند جد بزرگ انان نوبخت  اختر شناس است که در کار مهندسی  بغداد نقش  مهمی  داشت .

نوشته  اند وی در نجوم و مهندسی اطلاعات فراوانی داشته است  فرزندش  فضل بن نوبخت نیز از منجمان و مترجمان بزرگ  بود که  در  خرانه الحکمه هارون مشغول  به  کار بود و آثار زیادی از  پهلوی به  عربی ترجمه کرده مثل ترجمه  الفهرست ابن  ندیم

7-عبدالله  بن  مقفع

اسم  او روزبه  بود و  زادگاهش  شهر جور  یا فیروز آباد که در کرمان به عموی  خلیفه منصور عیسی بن علی پیوست و  به سفارش  او  اسلام آورد و  سمت دبیری  پیدا کرد .

 

عبدالله  یکی از بزرگترین مترجمان و نویسندگان زبان  فارسی و عربی است  که  آثار زیادی از خود  بجا گذاشته و ترجمه های وی گونه  ای تالیف بوده  است  وی تالیفات  زیادی  در باب ادب تاریخو  حکمت از  پهلوی  به عربی ترجمه  کرد که  از جمله  آنان خدای نامه   کلیله  و  دمنه  ؛ادب الصغیر و  ادب  الکبیر و کتاب التاج در  سیرت انوشیروان  و غیره بوده  است .او سرانجام بوسیله سفیان  بن معاویه بدستورمنصور

خلیفه  عباسی کشته  شد.

 

    دانشگاه  جندی شاپور

بنای  بغداد و بیت الحکمه

این  شهر به  سال  145 ه ش به دستور  خلیفهمنصور  دوانیقی و  بوسیله  سه  مهندس  ایرانی  به  نامهای خالد بن برمک ؛ماشاءالله  منجم یهودی  و نوبخت  اختر  شناس بر اساس  طرح  و نقشه  شهر مداین ساخته  شد ؛ایرانیان  همچنان  که  موسس خلافت  بنی عباس بودند  موسس پایتخت  عباسیان  نیز  بودند  و در کار انتقال  علوم  به  تمدن اسلامی  در  این  شهر  نقش فراوانی  داشتند .

حادثه  شکم  درد خلیفه  دوم منصور موجب آمدن جرجیس  بن بخت  یشوع  به بغداد شد و  همین   سبب  شد  رابطه  علمی  بین  بغداد و  جندی  شاپور  برقرارشده  و دانشمندان  ان  شهر به بغداد مهاجرت  کنند  و  بالاخره مامون در  سال  215 ه ش دستور  ساختن بیت  الحکمه  را  داد که بیت  الحکمه یکی  از  مراکز مهم  علمی  و  پزوهشی علوم  شد که  دارای کتابخانه و  رصد خانه  و  صدها   مترجم   و  پزوهشگر بود  و برخی خاندانهای  ایرانی  چون  برمکیان که نفوذ زیادی  داشتند  به  رشد  بغداد و بیت الحکمه کمک  زیادی  کردند و بدین ترتیب  بغداد وارث  حقیقی مراکز  علمی آتن  ؛  اسکندریه   ؛انطاکیه ؛ هندوستان ؛روحا؛ جندیشاپور  ؛مدینه  و بصره  و کوفه  گردید  و  در  این  برهه  از  زمان  بزرگترین مرکز علمی  عالم  شد .

 

بغداد

و چنین  بود که  اندیشمندان ایرانی سلسله  بنی  عباس  را  به  سبک ساسانیان  و بغداد را  به  سبک  مداین  وبیت الحکمه  بزرگترین کانون  علمی جهان اسلام  را  به  سبک  جندی  شاپور  بنا کردند

منابع و ماخذ :

۱-ده  گفتار استاد مطهری

۲- توسعه  در اسلام (علل عقب ماندگی )

۳-تاریخ و فرهنگ  اسلامی (زین  العابدین  قربانی )

۴- ما  چگونه  ما  شدیم (زیبا کلام )

۵-نظرات  سید  جمال  الدین اسد  ابادی

۶-  تمدن  اسلامی  (سید حسین  نصر )

 :: نوشته شده توسط اکبر زارعین در تاريخ دوشنبه یازدهم شهریور 1387 ::

عاملی تهرانی

پان ایرانیست ها همواره در صف نخستین مبارزین  نهضت ضد استعماری بودند. در دهه های چهل و پنجاه خورشیدی این پان ایرانیست ها بودند که با کمک به ایرانیان کرد عراق در مبارزه با حکوت بغداد، رسالت تاریخی خود را در راستای یک پارچه گی ایران بزرگ به انجام رسانیدند. خیانت محمد رضا شاه پهلوی در جدا سازی بحرین از ایران، قلب هر ایرانی به ویژه پان ایرانیست ها را به درد آورد. پان ایرانیست ها در برابر این خیانت آشکار به ملت ایران هیچ گاه ساکت ننشستند و در هرجایی که تنوانستند اعتراض کردند.

دکتر مخمد رضا عاملی تهرانی ابر مردی است که تمام تارو پود وجودش به ایران گره خورده بود .ابر مردی که در لحظه ی مرگ جسمی اش چنین گفت:

"از این پس دیگر به من نیاندیشید به ایران بیاندیشید"

دکتر محمد رضا عاملی تهرانی درتهران متولد شد .در دبستان امیر معزی بود که همزاد خویش محسن پزشک پور را یافت واین دو نهضت پان ایرانیست را گذاردند.شهید محمدرضا عاملی و محسن پزشکپور دو تن از اندیشمندان و سیاستمدارانی هستند که به تحکیم پایه های نهضت پان ایرانیست پرداختند .کادر مرکزی حزب پان ایرانیست پس از سال 1359 به برون مرز انتقال یافت . ..

    محسن پزشکپور       محمد رضا عاملی تهرانی

دکتر عاملی تهرانی آنقدر پاک و مطهر بود که حتی در هر دادگاهی هم از هر نوع اتهامی مبرا بود .اما رازی را با خود داشت که نمی شد حفظش کرد.

دادگاه تشکیل شد دکتر عاملی با شهامت همیشگی اش می گفت و می خروشید ،دیوارهای دادگاه به لرزه در می آمد تاریخ ایران نامی را در دفتر خویش رقم میزد ...

رای صادر شد دکتر عاملی تهرانی به ده سال زندان محکوم شد.همه در فکر بودند کسی باورش نمیشد چرا وبه چه جرمی دکتر عاملی را محاکمه کردند ؟

...در همین حال بود که صدای شلیک چند گلوله جهان را به لرزه در آورد  نگاه ها چرخید......ابر مرد بر روی زمین بود

 محمد رضا عاملی تهرانی ، کسی که با خون خود ایران را ساخت .کسی که یک فرد نبود بلکه یک ملت بود کسی که ماند و در راه وطن جانش را تقدیم کرد .

دکتر عاملی تهرانی همیشه در نزد ملت ایران زنده خواهد ماند، مگر ایران می تواند رشادتهای ایشان را از یاد ببرد همه ما ایرانیان و به خصوص جوانان پان ایرانیست ادامه دهنده راه این شهید بزرگمنش و دلاور خواهند بود

 :: نوشته شده توسط پرستو در تاريخ شنبه نهم شهریور 1387 ::

آمی تیس

آمی تیس دخترک زیبا روی پارسی بود که نامزد یکی از سرداران لایق داریوش شاه بنام آرومین بود. دراین زمان جنگ با سکاها شروع شد که در شمال به مرزهای این خطه پاک و مقدس دست درازی کرده بودند.

هنوز چندی از ازدواج آرومین و آمی تیس نگذشته بود که به دستور داریوش شاه,شاه بزرگ قرار شد آرومین بار سفر را ببندد و برای سرکوبی قبایل وحشی سکاها عزیمت کند.

آرومین از این سفر بی موقع بسیار دلتنگ بود اما فرمان شاهنشاه چون و چرا نداشت . آمی تیس هم نمی توانست دوری آرومین را تحمل کند. بنابراین با هم به این نتیجه رسیدند آمی تیس لباس سربازی بپوشد و همراه آرومین بیاید و آرومین به پیش خدمت خود سپرد تا مراقب باشد تا کسی از این ماجرا با خبر نشود .

جنگ شروع شد طبلها به صدا درامدند نیزه ها به هوا پرتاب شدند و در این میان آرومین که سرداری دلیر و بی باک بود زخمی شد .شب شد و چادرها را به پا کردند و از تمام سران دعوت کردند تا برای مشورت بیایند ارومین چون زخمی در بازو داشت نتوانست بیاید .

در طلوع افتاب روز بعد شاهنشاه ایران از مقر خود جنگ را تماشا می کرد و دید که آرومین شمشیر زنان خود را به میان دشمنان انداخته و دلیرانه میجنگد و چون از زخم و حال و روز او با خبر بود دستور داد تا اورا نزدش ببرند.

هنگامی که او کلاه خود را برداشت همه غرق حیرت شدند او کسی نبود جز آمی تیس همسر آرومین.

آمی تیس می دانست که شاهنشاه ایران او را هرگز برای این گناه نخواهد بخشید آمی تیس به شاهنشاه ایران داریوش شاه شاه بزرگ گفت:

برای خدمت به شاه و این خطه مقدس وطنم به همراه شوهرم به میدان جنگ امدم تا مانند او امروز جانفشانی کنم و چون آرومین زخمی شد لباس او را بر تن کردم و به میدان جنگ امدم .

شاه ایران زمین او را مورد نوازش قرار داد و بازوبندی از الماس بر او هدیه داد

آمی تیس و آرومین هردو به تاریخ کهن وغنی وپاک این سرزمین پیوستند

 

 :: نوشته شده توسط پرستو در تاريخ دوشنبه چهارم شهریور 1387 ::

بهترین شمشیر زن شرق

بعضی از شیر مردان سرزمین ما نسبت به لیاقت و شایستگی کمتر از آن ها نامی به میان میاورند. مردانی که بی پشتوانه جانشان را برای آبادی این مرز و بوم گذاشتند و خونشان را در خاک سرخ ایران ریخته شد. یکی از آن مردان لطفعلی خان سردار جوان و بی باک از خاندان زند است. لطفعلی خان زند برای دفاع از شیراز و گرفتن حق خود یعنی به حکومت رسیدن و پس گرفتن حق خاندان زند از آقا محمد خان موسس سلسله ی قاجار با وجود کمی نیرو بارها با او جنگید و با وجود کم بضاعتی برای سپاه قاجار همیشه مشکل ساز بود و با اینکه نیروهای او همیشه یک چهارم سپاه قاجار هم نمی شد با تاکتیک جنگ و گریز که به جنگهای پارتیزانی نیز معروف است مانع رسیدن سپاه آقا محمد خان به شیراز میشد و آسیب هایی را به این سپاه میزد و باعث میشد که آقا محمد خان که آقا محمد خان لجوج و یک دنده را باز گرداند. او تلاشهای بسیاری برای باز پس گرفتن سلطنت ایران انجام داد ولی به دلیل خیانت هایی که در اطراف او بود و بضاعت کم نتوانست هرگز به این مهم دست پیدا کند.آقا محمد خان که از کارها و شجاعت های خسته شده بود او را در کرمان بر خلاف میل باطنی لطفعلی خان و به خاطر گوش دادن به حرفهای اطرافیانش برای مدتی طولانی محاصره کرد. وقتی سربازان آقا محمد خان برای وارد شدن به شهر تلاش میکردند و تا حدودی وارد شهر شدند لطفعلی خان سپاه دشمن را شکافت و از درواز ه ی شهر گریخت و دوباره شجاعت خود را به رخ همگان کشید. ولی به دلیل خیانت های اطرافیا دستگیر و به دست آقا محمد خان سپرده شد و او این سردار جوان را به بدترین نوع ممکن کشت. لطفعلی خان بر خلاف دشمن دیرینه ی خود آقا محمد خان مردی دوست دار آبادانی بود و برای رسیدن به این مهم تلاش هایی آنجام داد ولی به دلیل جنگ های بسیار او نتوانست این کار را ادامه دهد.او در شمشیر زنی هم مهارت خاصی داشت و بارها در میان سپاه دشمن گیر کرده ولی با شجاعت و پشتکار همراه یاران کم خود سپاه دشمن را شکافته و به جلو پیش رفته او بی شک بهترین شمشیر زن شرق بود. روحش شاد

 :: نوشته شده توسط میلاد در تاريخ جمعه یکم شهریور 1387 ::

لطفعلی خان زند

او جوانی فوق العاده خوش سیما بود. چهره ای جذاب، قامتی کشیده و اندامی باریک و قوی و چالاک داشت. وی در سواری و تیراندازی و شمشیربازی و سایر فنون سپاهیگری بی مانند و بسیار شجاع و متهور و بی باک بود. او به مناسبت جوانی و زیبایی و دلیزی و سخاوت در شیراز خیلی محبوبیت داشت. لطف علی خان به همه کرم می کرد و هر کس برای حاجتی به او مراجعه می نمود بدون نصیب نمی ماند

اما با وجود اینکه حریف سرسختی چون آقا محمدخان قاجار و حوادث غیرمنتظره ای که در دوران سلطنت او روی داد او مایوس و ناامید نشد

او اولین کار بزرگی که پیش گرفت این بود که سه جاده شوسه بین شیراز و بوشهر و شیراز و بندرعباس و شیراز و بندرلنگه احداث کند. احداث این سه جاده در آن عصر یکی از کارهای بزرگ عمرانی بود که سلاطین سلف نکرده بودند

لطف علی خان زند که دیگر مشرق زمین شمشیرزنی چون او به وجود نخواهد آورد و خلق و خوی و لیاقت زمام داری اش او را محبوب هم کرده بود نامی درخشان از خود در تاریخ شرق باقی گذاشت . لطف علی خان زند را در اصطبل جا دادند بدون این که زنجیر از دست و پاهایش بگشایند و پالهنگ از گردنش بردارند

عاقبت او را نزدیک آقامحمد خان قاجار بردند . خواجه قاجار گفت لطف علی، بگو بدانم آیا هنوز هم غرور داری یا نه؟ سر لطف علی خان زند، بر اثر ضعف و تب روی پالهنگ خم شده بود و نمی توانست پلک دیدگان را باز کند. ولی بعد از این که آن را شنید سر را بلند کرد و پلک دیدگان را گشود و آب دهان را به طرف صورت او پرتاب کرد و گفت ای اخته ی فرومایه من از تو نمی ترسم. خان زند، بزرگترین ناسزایی را که ممکن بود به آقا محمدخان قاجار بگویند به او گفت چون خواجه ی قاجار از خواجگی خود رنج می برد و آن ناسزا با حضور تمام سرداران و بردگان به آقا محمدخان قاجار گفته شد.

آقا محمد خان لحظه ای سکوت کرد وبعد جلاد را احضار نمود و به او گفت دو تخم چشم لطف علی بیرون بیاورد.

او بزرگترین شمشیرزن شرق است و دیگر روزگار شمشیرزنی چون او تربیت نخواهد کرد.

چنین مرد، شهریار زند و زمام دار روشنفکر جنوب ایران که هرگز تبسم از لبانش دور نمی شد و از لحاظ صورت و سیرت فرشته بود و هر کس که او را می دید محبتش را در دل می پرورانید

 :: نوشته شده توسط پرستو در تاريخ شنبه بیست و ششم مرداد 1387 ::

انوشیروان دادگر و دین زرتشت

خسرو انوشیروان که به سال 531 م، بر تخت نشست و نزدیک به نیم سده، پادشاهی کرد، به دلایلی چند مشهورترین پادشاه ساسانی است. وی فرمانروایی مقتدر بود و از سلطنتش که در اواخر این دوره واقع شد، اسناد و مدارک نسبتا زیادی به جا مانده است. به سبب جنبش مزدکی و آشوب های آن نیز، وی ناچار شد اقدامات غیر معمول چندی انجام دهد که بابت آن ها نیز از وی یاد می شود.  وانگهی چون به روزگار پادشاهی وی بود که پیامبر اسلام به دنیا آمد، از این رو تاریخ نویسان مسلمان، توجه خاصی به وی داشته اند. از جمله نوشته های عربی مربوط به او که باقی است، ترجمه ی اثر کوچکی با عنوان کارنامه ی انوشیروان است که آن را گزارشی از اعمال وی دانسته اند. این اثر نشان می دهد که چگونه  وی عنوان دادگر را به دست آورد، زیرا حاوی اصولی است که وی بدان ها عمل می کرد: (( خدای را سپاس می دارم ... برای همه نعمت هایی که مرا ارزانی داشته است ... فزونی نواخت را فزونی سپاس باید و سپاس بسیار، نوازش بسیار آرد. آن گاه چون سپاس را برخی به گفتار و برخی به کردار دیدم، نگریستم تا خداوند چه کاری دوست تر دارد. دیدم همان است که آسمان ها و زمین را بدان برافراشته و کوه ها را بدان استوار داشته و رودها را بدان روان ساخته و آفریدگان را بدان بیافریده و آن چیزی جز انصاف و عدالت نباشد))
اگر به جای این دو واژه تازی آخری یعنی ( انصاف و عدالت )، واژه ی اشه اوستایی را بگذاریم روشن می شود که چگونه این کلمه راستین زرتشتی ، با تاکیدش بر وظیفه انسان برای حفظ آن، یک اصل مهم گیهانی و اخلاقیست و به وصیله ی آن ، به حفظ همه آفریدگان نیک اهوره مزدا کمک می شود. در حقیقت جان کلام انوشیروان، گاهانی است، و به لحاظ شان و دامنه اش، با سخنان داریوش که 1000 سال پیشتر نقر شده اند، همخوانی دارند.
با این حال از نظر یک پادشاه ساسانی، عدالت، ارتباطی با مساوات اجتماعی نداشت. خسرو نیز ساختار اجتماعی انعطاف ناپذیر قدیم را برقرار ساخت و با سرکوبی شورشیان و ناراضیان، آنان را به جایگاه هایی بازگرداند که به اعتقاد وی تقدیر الهیشان بود. ولی وی پس از آن کوشید دهقانان و پیشه وران از سخت گیریهای قیر قانونی در امان باشند و رسیدگی به این مسئله را (بنا بر کارنامه) به موبدان موبد، بزرگ جامعه زرتشتی واگذاشت. خسرو در سراسر دوره حکومتش، دقیقا با جامعه روهانی همراهی کرد و اعتقادات دینی وی و حمایت پر توانش از رسوم تثبیت شده، در تاریخ این دین و در دینکرد جایگاهی پر افتخار را برای وی اختصاص می دهد. عبارت چنین است: (( این شاهنشاه خسرو قبادیان، شناخته شده است، خردمندان نیز با اطمینان، و از رهگذر مباحثه، واقعیت آن را استوار دیدند، ولی تبلیغ، موثر و روز افسون خواهد بود، نه با مباحثه بلکه به واسطه پندار، گفتار و کردار نیک و با الهام از موبدان اهرمزدی گفته اند ما نیز می گوییم. چه، بر ما آشکار شده که از بینش مینوی بهره مندند... ایرانشهر با اتکا بر آموزه های دین مزدیسنایی فرا رفته است که این حاصل دانش اندوخته آنانی است که پیش از ما بدین جهان آمده اند. ما را با آن دگر کیشان کاری نیست، چه ، ما از سنت شفاهی پاک و از نوشته ها، کتابها، و یادگارها و نیز به زبان عموم، از طریق تفسیرهای دینی و خلاصه، تمام دانش اصیل این مزدیسنایی حقایق بسیاری را به زبان اوستایی داریم ))
روح آزادمنشانه این سخنان نشان می دهد که در اواخر سلطنت خسرو اظهار شدند، یعنی هنگامی که تثبیت دوباره امنیت برای دین رسمی، او را مجال داده بود که از خشونت پیشین، آنگونه که علیه مزدکیان نشان داده بود ، دست بردارد. ملایمت نسبی وی نیز در این عبارت کارنامه نمایان است: (( موبدان موبد به ما گزارش کرد که گروهی از بزرگان که از ایشان نام برده بود و بر خیشان به درگاه بودند... آیینشان نه آن است که از پیامبر و دانایان خویش داریم. از آن در نهان سخن گویند و مردم را بدان خواهند... پس، این بدعت گران را پیش خواندم تا با ایشان گفتگو کنم... و فرمودم تا از سرزمین و کشورم دورشان کنند و کسانی را که بر کیش ایشان باشند نیز پاپی شوندو با ایشان نیز چنین کنند.))
خسرو در بخش دیگری از کارنامه می گوید که چگونه هنگام نبرد با خزران در ناحیه قفقاز ( که اینان، ترکانی سحراگرد بودند که در این زمان ، شمال را تحدید می کردند) شماری از محاجمان ، داوطلبانه تسلیم وی شدند. خسرو اینان را در مرزهای قلمروی خویش جای داد و دفاع از این نواحی را به آنان سپرد. وی می گوید : (( و فرمودیم برای هم کیشان ما پرستشگاهی پی افکنند و یک موبد و گروهی از مغان را در آنجا جای دادیم و فرمودیم تا هر که را از توران که به کیش ما درآیند بیاموزند که در فرمانبرداری شهریاران چه سود این جهانی و پاداش آن جهانی نهفته است. ایشان را به دوستی و درستی و داد و پاک دلی و پیکار با دشمن وادارند و اندیشه و آیین ما را به نوخاستگانشان بیاموزند.))
این فرمان گرچه در ابتدا انگیزه سیاسی داشت، ولی ظاهرا این ایرانیان اکراهی در پذیرش دین زرتشتی نداشته اند و آشکار شد که نوکیشانی آموخته و مشتاق بودند.
با تلاش مری بویس

 :: نوشته شده توسط مهدی در تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 ::

درد ایران بی دواست.

 ( به نام یگانه هستی بخش )

 

با درود بر دوستان راستین

 

در این مطلب سروده ای گذاشته ام از مرحوم سید اشرف الدین گیلانی مدیر روزنامه نسیم شمال که در دوران مشروطیت چاپ می شده و در ابتدا می خواهم که خلاصه ای از زندگی مرحوم گیلانی را به آگاهی شما برسانم:

ایشان در سال ۱۲۸۷ در گیلان متولد شدند و در زمان مشروطه اقدام به چاپ روزنامه نسیم شمال که حاوی مطالب طنز بود و عمدتا مخالفان مشروطه را به چالش می کشید کرد.مرحوم گیلانی در اواخر عمر در تهران به علت ابتلا به جنون به تیمارستان سپرده شد و اینکه در تیمارستان به آن مرحوم چه گذشته بماند.بعد از فوت ایشان در سال ۱۳۵۲ و در سن ۶۵ سالگی که ایشان را در ابن بابویه شهر ری به خاک سپردند، مقبره این بزرگوار ناشناخته بود تا اینکه محل قبر مزبور را «آقای ابراهیم فخرائی» در سال ۱۳۶۴ به کمک پسر یکی از توزیع کنندگان روزنامه نسیم شمال پیدا نمود و به شش نفر از گیلانیان ساکن تهران که اشتیاق زیارت این قبر را داشتند نشان داد و با هزینه آقای «مهدی آستانه‌ای» روی سنگ قبر قدیمی آن، سنگی به وسعت تمامی قبر از مرمر کار گذاشته شد که نام مدیر روزنامه نسیم شمال بر آن نقش بسته است.

از این نویسنده . منتقد سیاسی کشورمان که در عین حال تمام دوران عمر خود را در مظلومیت و بی توجهی و ظلم رجال حکومتی سپری کرد سروده های پر معنا  و معروفی به یادگار مانده از جمله سروده معروف با آل علی هرکه در افتاد ور افتاد و غیره... که من یکی از سروده های آن مرحوم را در این مطلب آورده ام با نام درد ایران بی دواست...

سید اشرف الدین حسینی گیلانی.

 

دوش مي گفت اين سخن ديوا نه اي بي باز خواست

درد ايران بي دواست

عاقلي  گفتا  كه  از  ديوانه  بشنو  حرف  راست

درد ايران بي دواست

مملكت  از چار  سو در حال  بحران  و  خطر

چون مريض محتضر

با چنين دستور اين رنجور، مهجور از شفا است

درد ايران بي دواست

پادشه  بر ضد  ملت   ملت  اندر  ضد  شاه

زين   مصيبت   آه آه

چون حقيقت بنگري هم اين خطا هم آن خطا است

درد ايران بي دواست

هر كسي با هر كسي خصم است و بد خواه و ضد

گويد  او  را   مستبد

با چنين شكل اي بسا خونها هدر جانها هبا ست

درد ايران بي دواست

صور اسرافيل    زد    صبح     سعادت    در   دميد

ملا نصر الدين  رسيد

مجلس  و  حبل المتين  سوي  عدالت  رهنماست

درد ايران بي دواست

با  وجود  اين  جرايد  خفته ي  بيدار   نيست

يك رگي هشيار نيست

اين  جرايد  همچو  شيپور و  نفير و كرنا  است

درد ايران بي دواست

شكر  مي كرديم  جمعي  كارها  مضبوطه  شد

مملكت مشروطه شد

باز مي بينيم آن كاسه است و آن آش است و ماست

درد ايران بي دواست

با  خرد  گفتم   كه   چاره ي   اين   كار    چيست

عقل قاطع هم گريست

بعد  آه و  ناله  گفتا  چاره در  دست  خداست

درد ايران بي دواست

شيخ عا ليجه  ز  يكسو  ديگري  از يك طرف

بهر  ملت  بسته  صف

چار  سمت  توپخانه  حرب گاه  شيخناست

درد ايران بي دواست

هيچ داني قصد قاطر چي در اين هنگامه چيست

ياري  اسلام   نيست

مقصد او  ساعت است و كيف و زنجير طلاست

درد ايران بي دواست

مسجد  مروي پر از  اشرار غارتگر  شده

مدرسه  سنگر  شده

روح واقف در بهشت از اين مصيبت  در عزاست

درد ايران بي دواست

تو   نپنداري    قتيل    دسته ي    قاطر چيان

خونشان رفت از ميان

وعده گاه   انتقام   اشقيا  روز  جزاست

درد ايران بي دواست

اشرفا  هر كس  در اين مشروطه  جانبازي نمود

رفعت و قدرش فزود

در  جزا  استبرق  جنات  عدنش   متكا  است

درد ايران بي دواست

 

‹‹     سيد اشرف الدين حسيني گيلاني   ››

 

 :: نوشته شده توسط میم-شین-ب در تاريخ یکشنبه بیستم مرداد 1387 ::

ارش

 اری ای مردان کین! من ارشم!

تیر ازادی به چله درکشم

کوه البرز است رکاب پای من

گفت فردوسی به گیتی رای من

ان کمان در دست من بر سان شیر

پا به جا بودم به کوه اندر دلیر

برکشیدم سوی دشمن ناگهان

نام ایرانم بیامد بر زبان

تیرم از ترکش کشیدم در کمان

جان بدادم تا بماند جاودان

جان فدا کردم برای میهنم

تا بدانی در جهان ارش منم

هم چو من ارش کمانکش صد هزار

شد اگر کشته به جنگ و کارزار

پس روا باشد که ایران پا به جاست

جان هرکس از برایش خون بهاست

بعد من ارش تویی ای هموطن!

جان دهید هریک یه راهش تن به تن

تا بماند جاودانه سربلند

نام پاک و مردمانش ارجمند

 :: نوشته شده توسط ایمان در تاريخ شنبه نوزدهم مرداد 1387 ::

کوروش کبیر

خیال‌پردازی و داستان‌سرایی درباره

کورش بزرگ

کوروش کبیر

 

  کشورها و اقوامی که دارای تاریخی نوپا و هویتی نوپدید بوده و پیشینه فرهنگی و ادبی چندانی ندارند، معمولاً برای جبران این کمبود در برابر فرهنگ‌ها و تمدن‌های دیرپا و کهنسال و پر بار، به تاریخ‌سازی و جعل اسناد و مصادره دارایی دیگران به نفع خود می‌پردازند. نمونه‌های چنین کوشش‌هایی به فراوانی در میان کشورهایی که در حدود یک سده اخیر بر روی نقشه‌های جغرافیایی پیدا شده‌اند، دیده می‌شود.

  اما در این میان، مردمان سرزمین‌هایی که تاریخ فرهنگ و تمدن آنان سر به هزاره‌هایی می‌زند که از فرط دیرینگی و کهنسالی در مه و ابهام فرو رفته و بر بسیاری از تمدن‌های جهان تأثیر نهاده‌اند، نیازی به چنین تاریخ‌سازی‌ها ندارند.پیدایش و شکل‌گیری فرهنگ و تمدن مردمان سرزمینی که امروزه بزرگترین بخش آنرا «ایران» می‌نامیم و پهنه فرهنگی آن از «قونیه» تا «کاشغر» و «فرغانه» گستردگی داشته است، به هزاره‌هایی سر بر می‌زند که «میاندورود» و دلتای «نیل» در زیر آب‌های دریاها فرو خفته بودند.به روزگارانی که فرمانروایان مهاجم آشور با افتخار از کشتار مردم و تخریب نیایشگاه‌ها و سوزاندن جوانان ایران‌زمین کتیبه می‌نگاشتند، همتای ایرانی‌ آنان فرمان آزادی اسیران، بازسازی نیایشگاه‌ها، احترام به ادیان و خدایان مردم را امضا می‌کند.

  به روزگارانی که هر سپاه مهاجم در اندیشه تحمیل دین و خدای خود به مردمان فروکوفته است، آن مرد بزرگ ایران‌زمین فرمان می‌دهد که «همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند».فرهنگ و باورهای ایرانی، بدون هیچگونه دستور دینی، آکنده بوده است از کهن‌ترین فرمان‌ها برای حقوق بشر، برای پاسداشت محیط زیست، برای خوشنودی جانوران، برای مراجعه به رای مردم و برای زندگانی توأم با آرامی و خوشبختی.

  هویت فرهنگی و تاریخی ایرانی، نیازی به «ساختن» ندارد؛ بلکه نیازمند «شناختن» است. شناختی که ما بسیار از آن دور مانده‌ایم و برای جبران دوری و بی‌اطلاعی خود، به خیال‌پردازی و دستکاری در اسناد و واقعیت‌های تاریخی روی آورده‌ایم. نیاکان ما بدون تحقیر اقوام و فرهنگ‌های دیگر، برای پیشرفت در دانش و فن‌آوری و دستیابی به جامعه‌ای آرمانی کوشیده‌اند؛ اما فرزندان امروز آنان علیرغم اینکه خود را شیفته و دلباخته پاسداشت دستاوردهای آنان معرفی می‌نمایند، عملاّ نه تنها کوششی شایسته برای شناخت و بهره‌گیری از تجربه آنان و کوششی مضاعف برای پیشبرد بیشتر آرمان آنان به خرج نمی‌دهند، بلکه می‌کوشند تا کوتاهی‌های خود را با داستان‌سازی‌های نادرست جبران کنند و با تحقیر دیگران خود را بزرگ بشمارند. شیوه‌هایی که آشکارا در تضاد با آموزه‌های نیاکان و فرهنگ ملی است.

  امروزه واقعیت‌های تاریخی فرهنگ ایران به دست کسان گوناگونی تحریف و تباه می‌شود. گروهی از اینان، آشکارا و از روی‌ بدخواهی و به قصد بزرگ داشتن و تبلیغ هر آن مرام و مکتبی که صلاح و منفعت خود را در آن می‌بینند، با ناراستی به عناد و تحریف روی می‌آورند. اهداف و روش‌های این گروه آشکارتر از آن است که نیازی به توضیح داشته باشد.اما از سوی دیگر، واقعیت‌های تاریخی ایران به دست کسان دیگری نیز جعل و دستکاری می‌شود که اتفاقاّ از دوستداران و دلسوزان فرهنگ ایران هستند و گمان می‌کنند که داده‌های تاریخی به خودی‌خود جالب و مفید نیستند، بلکه هنگامی زیبا و باشکوه می‌شوند که به دلخواه شخصی و موافق با نیازهای روزمره (و احیاناّ سیاسی) آرایش داده شوند و به شکل دلخواه خود در آیند.

  برخی از این گروه، به درستی در برابر تخریب آثار باستانی بسیار حساس و نگران هستند؛ اما در برابر تخریب تاریخ و واقعیت‌های فرهنگی نه تنها حساسیت و نگرانی‌ای ندارند که حتی خود به آن دامن می‌زنند و پیشتاز آن نیز می‌شوند.در اینجا به چند نمونه از اینگونه جعل و تحریف‌‌ها می‌پردازم که عبارتند از: کتیبه‌ای منسوب به کورش بزرگ، روز جهانی کورش، منشور کورش در سر در سازمان ملل، وصیتنامه داریوش بزرگ و نامه‌های یزدگرد سوم و عمر خطاب به یکدیگر.

ادامه مطلب

 :: نوشته شده توسط رزگار در تاريخ شنبه نوزدهم مرداد 1387 ::

وصیت نامه داریوش بزرگ هخامنشی

اینک من از دنیا میروم بیست وپنج کشور جزء امپراتوری ایران است. و در تمام این کشور ها پول ایران رواج دارد وایرانیان در آن کشور ها دارای احترام هستند . و مردم کشور ها در ایران نیز دارای احترام هستند. جانشین من خشایار شا باید مثل من در حفظ این کشور ها بکوشد . وراه نگهداری این کشور ها آن است که در امور داخلی آنها مداخله نکند و مذهب وشعائر آنان را محترم بشمارد.اکنون که من از این دنیا می روم تو دوازده کرور در یک زر در خزانه سلطنتی داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو میباشد . زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز هست . البته به خاطر داشته باش تو باید به این ذخیره بیفزایی نه اینکه از آن بکاهی . من نمی گویم که در مواقع ضروری از آن برداشت نکن ، زیرا قاعده این زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند ، اما در اولین فرصت آنچه برداشتی به خزانه برگردان . مادرت آتوسا برمن حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن . ده سال است که من مشغول ساختن انبار های غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن این انبار ها را که از سنگ ساخته می شود وبه شکل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبار ها پیوسته تخلیه می شود حشرات در آن بوجود نمی آیند و غله در این انبار ها چند سال می ماند بدون اینکه فاسد شود و توباید بعد از من به ساختن انبار های غله ادامه بدهی تا اینکه همواره آذوقه دو و یا سه سال کشور در آن انبار ها موجود باشد . و هر ساله بعد از اینکه غله جدید بدست آمد از غله موجود در انبار ها برای تامین کسری خواروبار از آن استفاده کن و غله جدید را بعد از اینکه بوجاری شد به انبار منتقل نما و به این ترتیب تو هرگز برای آذوغه در این مملکت دغدغه نخواهی داشت ولو دو یا سه سال پیاپی خشکسالی شود . هرگز دوستان وندیمان خود را به کار های مملکتی نگمار و برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافی است . چون اگر دوستان وندیمان خود را به کار های مملکتی بگماری و آنان به مردم ظلم کنند و استفاده نامشروع نمایند نخواهی توانست آنها را به مجازات برسانی چون با تو دوست هستند و تو ناچاری رعایت دوستی بنمایی . کانالی که من میخواستم بین شط نیل و دریای سرخ بوجود بیاورم هنوز به اتمام نرسیده و تمام کردن این کانال از نظر بازرگانی و جنگی خیلی اهمیت دارد تو باید آن کانال را به اتمام برسانی و عوارض عبور کشتی ها از آن کانال نباید آنقدر سنگین باشد که ناخدایان کشتی ها ترجیح بدهند که از آن عبور نکنند .اکنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا اینکه در این قلمرو ، نظم و امنیت برقرار کند ، ولی فرصت نکردم سپاهی به طرف یونان بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی . با یک ارتش قدرتمند به یونان حمله کن و به یونانیان بفهمان که پادشاه ایران قادر است مرتکبین فجایع را تنبیه کند . توصیه دیگر من به تو این است که هرگز دروغ گو و متملق را به خود راه نده ، چون هردوی آنها آفت سلطنت هستند و بدون ترحم دروغ گو را از خود دور نما . هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط نکن ، و برای اینکه عمال دیوان بر مردم مسلط نشوند ، قانون مالیات وضع کردم که تماس عمال دیوان با مردم را خیلی کم کرده است و اگر این قانون را حفظ کنی عمال حکومت با مردم زیاد تماس نخواهند داشت . افسران وسربازان ارتش را راضی نگه دار و با آنها بدرفتاری نکن . اگر با آنها بد رفتاری کنی آنها نخواهند توانست معامله متقابل کنند . اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد ولو به قیمت کشته شدن خودشان باشد و تلافی آنها اینطور خواهد بود که دست روی دست می گذارند و تسلیم می شوند تا اینکه وسیله شکست خوردن تو را فراهم کنند . امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده وبگذار اتباع تو بتوانند بخوانند وبنویسند تا اینکه فهم وعقل آنها بیشتر شود وهر چه فهم وعقل آنها بیشتر شود ، تو با اطمینان بیشتری میتوانی سلطنت کنی . همواره حامی کیش یزدان پرستی باش . اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هرکس باید آزاد باشد و از هر کیش که میل دارد پیروی نماید . بعد از اینکه من زندگی را بدرود گفتم . بدن من را بشوی و آنگاه کفنی را که من خود فراهم کرده ام بر من به پیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار . اما قبرم را که موجود است مسدود نکن تا هرزمانی که میتوانی وارد قبر بشوی و تابوت سنگی مرا در آنجا ببینی و بفهمی ، که من پدر تو پادشاهی مقتدربودم و بر بیست وپنج کشور سلطنت میکردم ،مردم و تو نیز مثل من خواهی مرد . زیرا سرنوشت آدمی این است که بمیرد ، خواه پادشاه بیست وپنج کشور باشد خواه یک خارکن و هیچ کس در ان جهان باقی نخواهد ماند . اگر تو هر زمان که فرصت بدست می آوری وارد قبر من بشوی و تابوت را ببینی ، غرور وخود خواهی برتو غلبه خواهد کرد ، اما وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی ، بگو قبر مرا مسدود نمایند و وصیت کن که پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا ینکه بتواند تابوت حاوی جسد تو را ببیند .زنهار زنهار ، هرگز هم مدعی وهم قاضی نشو اگر از کسی ادعایی داری موافقت کن یک قاضی بیطرف آن ادعا را مورد رسیدگی قرار دهد . و رای صادر نماید . زیرا کسی که مدعی است اگر قاضی هم باشد ظلم خواهد کرد . هرگز از آباد کردن دست برندار . زیرا که اگر از آباد کردن دست برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت زیرا این قاعده است که وقتی کشوری آباد نمی شود به طرف ویرانی می رود . در آباد کردن ، حفر قنات و احداث جاده وشهر سازی را در درجه اول قرار بده . عفو وسخاوت را فراموش نکن و بدان بعد از عدالت برجسته ترین صفت پادشاهان عفو است و سخاوت ، ولی عفو باید فقط موقعی بکار بیفتد که کسی نسبت به تو خطایی کرده باشد و اگر به دیگری خطایی کرده باشد و تو خطا را عفو کنی ظلم کرده ای زیرا حق دیگری را پایمال نموده ای .بیش از این چیزی نمیگویم این اظهارات را با حضور کسانی که غیر از تو در اینجا حاضر هستند ، کردم . تا اینکه بدانند قبل از مرگ من این توصیه ها را کرده ام و اینک بروید و مرا تنها بگذارید زیرا احساس میکنم مرگم نزدیک شده است. روح آن بزرگمرد تاریخ ایران شاد باد

 :: نوشته شده توسط مهدی در تاريخ سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 ::

دریغا ز ایران که ویران شود......

شبا هنگام که می گیرند در شاخ تلاجن

سایه ها رنگ سیاهی...

وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم...!

.

.

.

.

کوروش بزرگ هخامنشی

ان ابر مرد  راست قامت

ان شکوه افرین جاودان

ان مهرورز و مهر پرست راست ایین....

دیر گاهی است در اغوش ابنوسی خاک

ارمیده است....

هم اینک اگر  به ارامگاه این مرد مردان

این جوان مرد پاینده سری بزنیم

خواهیم دید...

چه غریبانه در بستر این دشت تا

بیکران تهی  به ژرفای ابدیت پر گشوده

است....

شبا هنگام

در زمهریر زمستان های تاریک

روز هنگام...

در برابر شلاق های سوزناک افتاب

غروب هنگام...

در میان امواج اخرایی خورشیدی

که رو به افول می رود...

این ارامگاه ارام چه غریبانه

رنگ تلخ وداع را در دل صحرا

 طرح می ریزد....

بیایید دست در دست هم نهیم به مهر

و فقط یک سایبان بر فراز ارامگاهی

که وی جاودانه در ان غنوده است بر پا نماییم....

گرد اورنده:آرتمیس

از سایز بزرگ تصویر پوزش می طلبم

در مطالب ارسالی بعدی

کمال دقت را در این زمینه مبذول خواهم داشت.

 :: نوشته شده توسط آرتمیس در تاريخ سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 ::

سرداران بی سر ، گمشده در خاک وطن

 

آنچه تاکنون باعث رشد و نمو بشریت شده است مطالعه و درس گرفتن از تاریخ

می باشد،  شاید این جمله اغراق آمیز بنظر برسد چرا که آنقدر در ذهن مسولان

جمهوری اسلامی مانند بتی بزرگ جلوه می کند که دست نیافتنی شده است آری

چرا ما نباید از تاریخ خود ، تاریخ پر افتخار خود دانشی هر چند اندک داشته باشیم و

به آن ببالیم آیا حق ما نیست که بدانیم چرا در دوره یاغی گری و سرکشی مزدورانی

چون اسکندر مقدونی ، دلاور مردی چون آریو برزن قد علم کرده و از مردانگی و

آزادی سخن می گوید آیا چنین مردانی کم داشته ایم که این گونه چون دیوانگان

گریبان گیر اعراب شده ایم تا برای خود قهرمان بسازیم ، آری ملتی قهرمان پرور

بدنبال قهرمان می گردد و گویی سردارانی چون آریو برزن ، سورنا ، بابک خرمدین ،

یعقوب لیث ، ابومسلم خراسانی و ستار خان و باقر خان و ... در این خاک زاده نشده

اند. حال از یاد برده ایم این فرهنگ غنی که در هر دوره ای به آن بالیده ایم در خون این

مردان همچون درختی تنومند شده است پس ای ایرانی به خود ببال که وقت تنگ

است. 

آریو برزن و مردانش 90 سال پس از ایستادگی لئونیداس در برابر ارتش خشایارشا

در ترموپیل، که آن هم در ماه اوت روی داد مقاومت خود را به همان گونه در برابر

اسکندر آغاز کرده بودند. اما تفاوت میان مقاومت لئونیداس و آخرین ایستادگی «آریو

برزن» در این است؛ که یونانیان در ترموپیل، در محل برزمین افتادن لئونیداس، یک پارک

و بنای یاد بود ساخته و مجسمه او را برپا داشته و آخرین سخنانش را بر سنگ

حک کرده اند تا از او سپاسگزاری شده باشد، ولی از «آریو برزن» ما جز چند

سطر ترجمه از منابع دیگران اثری در دست نیست.واقعا چرا؟ لازم به یادآوری

است که بدانید یوتاب (به معنی درخشنده و بیمانند) خواهر آریو برزن نیز فرماندهی

بخشی از سپاهیان برادر را  برعهده داشت و در کوهها راه را  بر اسکندر بست .

یوتاب همراه برادرچنان جنگید تا هر دو کشته شدند ونامی جاویدازخودبرجای

گذاشتند.

(تصویر خیالی یوتاب)

 :: نوشته شده توسط اردشیر در تاريخ یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 ::

سخنان شاهنشاه انوشيروان دادگر يا عادل

شاهنشاه انوشیروان دادگر خوان بزرگی داشت از طلا مرصع با اقسام جوهرات نوشته بود : هر که غذای حلال خورد و مازاد آن را به حاجتمند دهد نوشش باد و هر چه را که با اشتها خوری تو آن را می خوری و هر چه را که بی اشتها خوری او تو را می خورد . نوشیروان چهار انگشتری بر دست داشت :

اولین انگشتر مخصوص مالیات بود که نگین آن عقیق بود و نقش عدالت در هنگام گرفتن مالیات بر آن نقش بسته بود .

دومین انگشتر مخصوص املاک بود که نگین اش فیروزه بود و نقش آبادی بروی آن نقشه بسته بود .

سومین انگشتر مخصوص مخارج بود که نگین یاقوت سرمه ای داشت که با نقش تامل و صبر مزین شده بود .

چهارمین انگشتر مخصوص برید بود که نیگن اش یاقوت سرخ بود و همچون آتش می درخشید و نقش امید بر روی ان نقش بسته بود .

از نوشیروان پرسیدند گرانقدرترین گنجها که هنگام حاجت سودمند افتد کدام است ؟ وی گفت : نیکی ای که پیش آزادگان سپرده باشی یا دانشی که برای اعقاب واگذاری .

از وی پرسیدند : دراز عمر تر از همه مردم کیست وی گفت : هر که عملش بسیار باشد و یارانش از او ادب آموزد یا نیکی فراوان کرده باشد که اعقابش بدو شرف اندوزند . پس حریصان را به صف مردم امین میارید و دروغگویان را جزو آزادگان مشمار.

مسعودی - مروج الذهب - ذکر شاهان ساسانی

 :: نوشته شده توسط پارسا در تاريخ یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 ::

خیام

به نام دوست           که هر چه هست از اوست

ایران، وطن اهورایی ما روزگاری چه بوده و حال چه هست؟تاریخ سرزمینمان را بهتر از من میدانید،وما گرد هم جمع شده ایم تا آن را به هم وطنانمان بشناسانیم .تاریخ به ما نشان میدهد که ایران اهورایی با چه شکوه وعظمتی آغازگر تمدن بشری بوده وچگونه در راهی پر فراز و نشیب به ایران اسلامی که از کشورهای جهان سومی است ،تبدیل میشود.ایران اهورایی که بنیان گذار حقوق بشر را داشت تبدیل به ایرانی اسلامی میشود،که روزانه شاهد نقض قوانین حقوق بشر است .کاش از دلایل این تفاوت بنویسیم از تفاوت ایران اهورایی و ایران اسلامی و ایرانی بوجود آوریم که نه تنها به گذشته اش بلکه به حال و آینده اش نیز افتخار کنیم .ضرب المثلی زیبا میگوید خلایق هر چه لایق.شاید لیاقت مردم خرد باخته، ایرانی، اسلامی باشد.

طبق قوانین قرار است از دین و سیاست چیزی نوشته نشود.در این شرایط من اولین پست خود را درباره ی یک فیلسوف،ریاضیدان،منجم و شاعر آغاز میکنم،حکیم خیام .کسی که اندیشه اش مشعل تابانی بود در سیاه ترین سالهای قرون وسطی.برای آشنا شدن با این اندیشه گزیده ایی از پیشگفتار کتاب «ترانه های خیام»نوشته ی صادق هدایت را در این پسست آورده ام.

 

 

 

 كمتر كتابي در دنيا مانند مجموعة ترانه هاي خيام تحسين شده، مردود و منفور

بوده، تحريف شده، بهتان خورده، محكوم گرديده، حلاجي شده، شهرت عمومي و

دنياگير پيدا كرده و بالاخره ناشناس مانده.

ما از روي رباعيات خود خيام نشان خواهيم داد كه فكر و مسلك او تقريبًاهميشه يكجور بوده و از جواني تاپيري شاعر پيرو يك فلسفة معين و مشخص بوده و در افكار او كمترين تزلزل رخ نداده . و كمترين فكر ندامت و پشيماني يا توبه ازخاطرش نگذشته است. در جواني شاعر با تعجب از خودش مي پرسد كه چهره پرداز ازل براي چه او رادرست كرده . طرز سؤال آن قدر طبيعي كه فكر عميقي را برساند مخصوص خيام

است:            هر چند كه رنگ و روي زيباست مرا،

                      چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا؛

                          معلوم نشد كه در طربخانة خاك،

                               نقاش ازل بهر چه آراست مرا!

از ابتداي جواني زندگي را تلخ و ناگوار مي ديده و داروي دردهاي خود را درشراب تلخ مي جسته                                امروز كه نوبت جواني من است،

                                 مي نوشم از آن كه كامراني من است؛

                                    عيبم مكنيد، گرچه تلخ است خوش است،

                                        تلخ است، چرا كه زندگاني من است!

شاعر با دست لرزان و موي سفيد قصد باده مي كند . اگر او معتقد بزندگي بهتري دردنياي ديگر بود، البته اظهار ندامت مي كرد تا بقية عيش و نوش هاي خود را به جهان ديگر محول بكند . اين رباعي كاملا تأسف يك فيلسوف مادي را نشان مي دهد كه در آخرين دقايق زندگي ساية مرگ را در كنار خود مي بيند و مي خواهد بخودش تسليت بدهد ولي نه با افسانه هاي مذهبي، و تسليت خود را در جام شراب جستجومي كند:

                               من دامن زهد و توبه طي خواهم كرد،

                                  با موي سپيد، قصد مي خواهم كرد،

                                     پيمانة عمر من به هفتاد رسيد،

                                        اين دم نكنم نشاط كي خواهم كرد؟

فلسفه خيام هيچ وقت تازگي خود را از دست نخواهد داد . چون اين ترانه هاي درظاهر كوچك ولي پر مغز تمام مسائل مهم و تاريك فلسفي را كه در ادوار مختلف انسان را سرگردان كرده و افكاري را كه جبرًا باو تحميل شده و اسراري را كه برايش لاينحل مانده مطرح مي كند . خيام ترجمان اين شكنجه هاي روحي شده :فريادهاي او انعكاس دردها، اضطراب ها، ترس ها، اميدها و يأس هاي ميليون ها نسل بشر است كه پي در پي فكر آن ها را عذاب داده است . خيام سعي مي كند درترانه هاي خودش با زبان و سبك غريبي همة اين مشكلات، معماها و مجهولات راآشكارا و بي پرده حل بكند . او زير خنده هاي عصباني و رعشه آور، مسائل ديني وفلسفي را بيان مي كند، بعد راه حل محسوس و عقلي برايش مي جويد.به اولين فكري كه در رباعيات خيام برمي خوريم اين است كه گوينده با نهايتجرئت و بدون پروا با منطق بي رحم خودش هيچ سستي، هيچ يك از بدبختي هاي

فكري معاصرين و فلسفه دستوري و مذهبي آن ها را قبول ند ارد، و به تمام ادعاها وگفته هاي آن ها پشت پا مي زند در زماني كه انسان را آينة جمال الهي و مقصود آفرينش تصور مي كرده ا ند و همةافسانه هاي بشر دور او درست شده بود كه ستاره هاي آسمان براي نشان دادن سرنوشت او خلق شده و زمين و زمان و بهشت و دوزخ براي خاطر او برپا شده وانسان دنياي كهين و نمونه و نمايندة جهان مهين بوده،خيام با منطق مادي و علمي خودش انسان را جام جم نمي داند . پيدايش و مرگ او را همانقدر بي اهميت مي داند كه وجود و مرگ يك مگس:

                                  آمد شدن تو اندرين عام چيست؟

                                      آمد مگسي پديد و ناپيدا شد

حال ببينيم در مقابل نفي و انكار مسخره آلودي كه ا ز عقايد فقها و علما مي كندخودش نيز راه حلي براي مسائل ماورإ طبيعي پيدا كرده؟در نتيجة مشاهدات و تحقيقات خودش خيام به اين مطلب بر مي خورد كه فهم بشرمحدود است . از كجا مي آئيم و به كجا مي رويم؟ كسي نمي داند، و آن هائي كه صورت حق بجانب به خود مي گيرند و در ا طراف اين قضايا بحث مي نمايند جز ياوه سرائي كاري نمي كنند؛ خودشان و ديگران را گول مي زنند . هيچ كس به اسرار ازل پي نبرده و نخواهد برد و يا اصلا اسراري نيست و اگر هست در زندگي ما تأثيري

ندارد، مثلا جهان چه محدث و چه قديم باشد آيا به چه درد ما خواهد خورد؟

                                    چون من رفتم، جهان محدث چه قديم.

                                         تا كي ز حديث پنج و چار اي ساقي؟

نزد هيچ يك از شعرا و نويسندگان اسلام لحن صريح نفي خدا و بر هم زدن اساس افسانه هاي مذهبي سامي مانند خيام ديده نمي شود شايد بتوانيم خيام را از جملةايرانيان ضد عرب مانند : ابن مقفع، به آفريد، ابومسلم، بابك و غيره بدانيم خيام جز روش دهر خدائي نمي شناخته و خدائي را كه مذاهب سامي تصور مي كرده اند منكر بوده است . ولي بعد قيافة جدي تر به خودمي گيرد و راه حل علمي و منطقي براي مسائل ماورإ طبيعي جستجو مي كند . چون راه عقلي پيدا نمي كند به تعبير شاعرانة اين الفاظ قناعت مي نمايد . صانع را تشبيه به كوزه گر مي كند و انسان را به كوزه و مي گويد:

                                    اين كوزه گر دهر چنين جام لطيف،

                                        مي سازد و باز بر زمين مي زندش

براي خيام ماورإ ماده چيزي نيست . دنيا در اثر اجتماع ذرات بوجود آمده كه برحسب اتفاق كار مي كنند . اين جريان دايمي و ابدي است، و ذرات پي در پي دراشكال و انواع داخل مي شوند و روي مي گردانند . ازين رو انسان هيچ بيم و اميدي ندارد و در نتيجه تركيب ذرات و چهار عنصر و تأثير هفت كوكب بوجود آمده وروح او مانند كالبد مادي است و پس از مرگ نمي ماند اما خيام به همين اكتفا نمي كند و ذرات بدن را تا آخرين مرحله نشئاتش دنبال مي نمايد و بازگشت آن ها را شرح مي دهد . در موضوع بقاي روح معتقد به گردشو استحاله ذرات بدن پس از مرگ مي شود . زيرا آنچه محسوس است و به تميز درمي آيد اين ست كه ذرات بدن در اجسام ديگر دوباره زندگي و يا جريان پيدامي كنند. ولي روح مستقلي كه بعد از مرگ زندگي جداگانه داشته باشد نيست . اگرخوشبخت باشيم، ذرات تن ما خم باده مي شوند و پيوسته مست خواهند بود، وزندگي مرموز و بي اراده اي را تعقيب مي كنند

حافظ و مولوي و بعضي از شعراي متفكر ديگر اگر چه اين شورش و رشادت فكرخيام را حس كرده اند و گاهي شلتاق آورده اند، ولي بقدري مطالب خودشان را زيرجملات و تشبيهات و كنايات اغراق آميز پوشانيده اند كه ممكن است آنرا به صدگونه تعبير و تفسير كرد . مخصوصًا حافظ كه خيلي از افكار خيام الهام يافته وتشبيهات او را گرفته است . مي توان گفت او يكي از بهترين و متفكرترين پيروانخيام است . اگر چه حافظ خيلي بيشتر از خيام رؤيا، قوة تصور و الهام شاعرانه داشتهكه مربوط به شهوت تند او مي باشد، ولي افكار او به پاي فلسفة مادي و منطقي خيامنمي رسد و شراب را بصورت اسرارآميز صوفيان درآورده . در همين قسمت حافظاز خيام جدا مي شود . مثلا شراب حافظ اگر چه در بعضي جاها بطور واضح همان آب انگور است، ولي به قدري زير اصطلاحات صوفيانه پوشيده شده كه اجازة تعبير را مي دهد و يك نوع تصوف مي شود از آن استنباط كرد . ولي خيام احتياج به پرده پوشي و رمز و اشاره ندارد، افكارش را صاف و پوست كنده مي گويد . همين

لحن صاده، بي پروا و صراحت لهجه او را از ساير شعراي آزاد فكر متمايز مي كند.

 

              من هيچ ندانم كه مرا آنكه سرشت،

                    از اهل بهشت كرد، يا دوزخ زشت؛

                         جامي و بتي و بربطي بر لب كشت،

                              اين هر سه مرا نقد و ترا نسيه بهشت.

 :: نوشته شده توسط cyrus در تاريخ یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 ::

احمدشاه مسعود

 احمدشاه مسعود بی تردید از فرماندهان و مجاهدان نظامی ‌ایران زمین بود که سالها با ارتش شوروی سابق که افغانستان را اشغال کرده بود جنگید و پس از آن هم درگیری‌های نظامی‌ با   گروه طالبان داشت

او خیلی هوشیار بود و از دیگر رهبران مجاهدین٬ نظر به استعدادی که در سازماندهی امور نظامی دارد٬ برجسته تر بود. انسان نهایت با اراده و پر شوری بود. در حل مسایلی که رویاروی او قرار دارد٬ از هدفمندی و پیگیری خارق العاده ای کار میگیرد. هنگام پیشبرد عملیات رزمی٬ اوضاع و توازن قوا را با فراست ارزیابی میکند و توانایی آنرا دارد که به طور مستقل تصمیم گیری کند.

ای اخمد شاه! افغانستان، تکه ای از سرزمین مقدس ایران بزرگ، برخواهد خاست، بر خواهد دمید، شکوفا خواهد شد؛ از میان دانه‌های نیرومندی که تو بر زمینش افشاندی.

 من می‌دانم که بلندی‌های البرز به بلندای قامت و آرمان‌های تو غبطه خواهند خورد. به ایستادگی و عزم تو همه کوهستان‌ها همه قله‌های سرکش غبطه خواهند خورد. تو آزادی میهن را نخواهی دید؛ همانگونه که کاوه آهنگر و آرش کمانگیر و بابک و ابومسلم مازیار و دگر فهرمانان ندیدند

ای وطن!!! ای ایران!!!  کجایند آن مردانی که همه جوانی شان را به پای آرمان‌های تو، به پای سربلندی و سرافرازی تو ریختند؟ کجایند آن مردانی که قلبشان تنها به عشق آزادی تو می‌طپید و می‌گفتند: "ما برای آزادی می‌رزمیم. برای ما زیستن در زیر چتر بردگی بدترین نوع زندگی است. اگر آزادی ما بر باد رفت، اگر غرور ملی ما شکسته شد، زندگی برای من کوچکترین ارزشی نخواهد داشت

 احمد شاه مسعود الگوى شايسته براى همه كسانى است كه به وطن مى انديشند و در اين راه به سختى ها و مصائب لبخند مى زنند و مقاوم و صبور و دلير در برابر مخالفان آزادى و استقلال و عدالت  مى ايستند

بخوابید  ای سرداران سرافراز وطن! آرام بخوابید در آغوش مام میهن. مام میهنی که به ندای «روان نیاکان» و به فرمان «آیین کهن ایران» همواره زاینده و پرورنده فرزندانی همچو شماها بوده است و خواهد بود . روحش شاد.

 :: نوشته شده توسط پرستو در تاريخ شنبه دوازدهم مرداد 1387 ::

کوروش بیدار شو!!

             کوروش بیدار شو!

کوروش بیدار شو

او که تورا خواب می کرد خود سالهاست که به خواب ابدی فرو رفته است!!
کوروش بیدار شو ببین که اشک چشم دوستدارانت دریاچه ای شده به نام" سیوند
"
بیدار شو و آرامگاهت را که سند سربلندی یک ملت زنده و پویاست را برای آخرین بار ببین

آرامگاهی که به گفته ی"گزنفون" رويداد نگار یونانی در زمان ساخته شدنش به دیدنش میرفتی
تا اسیر غرور و خودخواهی نگردی!!!
بیدار شو و از" یونسکو" بپرس زمانی که سد "اسوان" را در مصر می ساختند

به خاطر اینکه آسیبی به مقبره ی"ابوسنبل" نرسد آن را جابه جا کردند

چرا درباره ی آرامگاه تو هیچ اقدامی نميكنند؟؟؟؟؟؟؟
کوروش بیدار شو تا از" آریستوبول" رویدادنگار یونانی که همراه با اسکندر وارد آرامگاهت شد
و در آنجا تخت و تابلو و طلا و مقداری پارچه ی زیبا و گران بها و خشت و سنگ نبشته ای را یافت
که بر رویش نبشته بود:" ای رهگذر من کوروشم شاهنشاهی جهان را به پارس دادم
بر آسیا فرمان راندم بابت این ارامگاه بر من رشک مبر ."
با خواندن این نبشته اسکندر که برای چپاول و ویران کردن به ایران آمده بود

در برابرآرامگاهت سر فرود آورد!!!
کوروش بیدار شو

ببین امروز با آرامگاهت چه میکنند

این سند سربلندی کشور ایران در حال از بین رفتن است آن هم با اسلحه ای به نام "نم و رطوبت
"
ارامگاهت در حال از بین رفتن است و اشک دیده ی دوستدارانت سد سیوند را لبریز خواهد کرد

به ما بگو دیگر در کجای این سرزمین اهورایی نشانی از تو که پدر ما ایرانیان هستی بیابیم
بیدار شو و بگو :"من کوروش شاه شاهان در اینجا آرمیده ام این مشت خاک را از من دریغ مدارید."
آه .... کوروش ب.ی.دار شو

 :: نوشته شده توسط  در تاريخ شنبه دوازدهم مرداد 1387 ::

شاپور یکم

شاپور یکم :

(با املای پهلوی کتیبه‌ای: sh h p w h r y  و تلفظ:شَهپُهْر،) (سلطنت از 241 - 271 م)، دومین شاهنشاه ساسانی و فرزند اردشیر بابکان است.

او به سفارش پدر و پس از مرگ وی به تخت نشست. در سکه‌های اردشیر تصویر شاپور به عنوان نایب‌السلطنه درج شده‌است. وی از شاهان بزرگ ساسانی محسوب می‌شود.

در عرصهٔ نظامی شاپور، چنانکه که خود در کتیبه‌ای تصریح کرده‌است، در سال ۲۴۲ گردیانوس امپراتور روم را که به ایران تاخته بود شکست داد و کشت. فیلیپ عرب (امپراتور بعدی) را مجبور به پرداخت غرامتی هنگفت و واگذاری زمین‌های زیادی به ایران کرد. همچنین در سال ۲۶۰ والرین امپراتور، سناتورها و سربازان وی را اسیر کرد. شاپور به افتخار این پیروزی دستور حک پیکره‌ای عظیم در دل کوه رحمت در نقش رستم داد که وی را پیروزمندانه نشسته بر اسب نشان می‌دهد در حالی که امپراتور فروتنانه در برابر وی زانو زده‌است.

غلبه بر والریان

پس از غلبه کردن شاپور اول بر ارمنستان، وی به انتاکیه یورش برده و آنجا را تصرف می کند. والرین، امپراتور روم، پسرش را به غرب فرستاده و خود برای مقابله با ایرانیان راهی شرق می شود. وی به سال ۲۵۷ موفق به باز پس گیری انتاکیه شده ولی دو سال بعد پیش از مواجهه با شاپور در اثر طاعون بسیاری از لژیونها خود را از دست می دهد و در نهایت چندی بعد (در اواخر سال ۲۵۹ یا اوایل ۲۶۰) در جنگ ادسا، در ترکیه فعلی و شمال انتاکیه در کشور خود از شاپور شکست خورده، اسیر و در نهایت کشته می شود.

از شاپور کتیبه‌هایی به سه زبان پاریس مسانه، پارتی و یونانی باقی مانده‌است.


تندیس مومی

در موزه تاریخ پارس در شهر شیراز تندیس‌هایی مومی از پادشاهان هخامنشی و ساسانی قرار داده شده است. تصویر روبرو تندیس مومی شاپور اول پادشاه ساسانی است.



 :: نوشته شده توسط شاهزاده ایرانی در تاريخ جمعه یازدهم مرداد 1387 ::

بابک خرمدین

قلمرو عباسیان وسعتی داشت که وقتی افتاب در کرانه غربی ان غروب می کرد در کرانه شرقیش سپیده می دمید.

در این پهنه پهناور قومهای گوناگون و بی شماری زندگی می کردند که غالبا از ستم ها و ظلم های دستگاه خلافت عباسی به ستوه در امده بودند.

در این میان قیام ریشه دار خرمیان اذربایجان بود که تنها از ان روز که پرچم نهضت به بابک سپرده شد بیست و دوسال طول کشید بیست و دو سال ایستادن در برابر هجوم دشمنان بیست و دو سال نبرد با نیروهای هارون و مامون معتصم. عمق قیام و ایمان و اراده استوار ایرانیان را میرساند.

 بابک رهبری جنگی را به عده گرفت جنگی که بیست و دو سال طول کشید بر دوش او رسالتی بود رسالتی که بر گردن اغلب قهرمانان ملی ماست رسالتی که ایران را تا کنون سر افراز نگه داشته است.

افشین سردار معتصم توانست پس از بیست و دو سال بابک را دستگیر کند و به زنجیر ببندد.و نزد معتصم ببردتا پاداش خود را از او بگیرد.

بابک را جلوی معتصم گذاشتند. معتصم ملعون دستور داد اول دستانش را قطع کنند.خون فواره زد بابک خم به ابرو نیاورد. او خم شد و تمام صورتش را با خون گرمش که روی دستش بود گلگون کرد.

چه معنی داشت این حرکت.

معتصم گجسته زهرخندی زد و پرسید چرا صورت خود را به خون اغشته کردی؟

چه بزرگ بود مرد     چه حقیر بود مرگ       چه حقیرتر بود دشمن .

پیش دشمن حقیر مرد بزرگ بزرگتر میشود.

بابک رو به معتصم کرد و گفت:

_در مقابل دشمن نامرد مردانه باید مرد.

اندیشیدم که از بریده شدن دستانم خون از تنم خواهد رفت رنگ چهره زرد می شود.

مبادا دشمن چنان گمان کند که پریدگی رنگ صورتم از ترس است.

خلق من نمیپسندد که بابک در برابر گله روباهان ترسی به دل راه دهد.

و سپس جلاد سر از تنش جدا کرد

اری بایک خرمدین درس یزرگی به ما داد درس ایستادگی درس مقاومت درس شجاعت درس مبارزه درس اخلاق.

براستی که بابک خرمدین یک قهرمان است یک قهرمان ایرانی

 :: نوشته شده توسط ایمان در تاريخ جمعه یازدهم مرداد 1387 ::

حتما بخونید

 

درود بر اهورا مزدای پاک

درود بر نوادگان کورش فرزندان آریا

 من سهراب یکی از نویسندگان این تارنگار بسیار زیبا و پر محتوا هستم

اولین پست خودمو البته با اجازه بقیه نویسندگان عزیز گذاشتم

امیدوارم بخونین و لذت ببرین

در پناه ایزد منان شاد باشید و پیروز

 

عرب هرکه باشد به من دشمن است
کج اندیش و بد خوی و اهریمن است
به یزدان که هرگز نبیند بهشت
هر آنکس که آئین زرتشت هشت
ز شیر شتر خوردن و سوسمار
عرب را بدانجا رسید است کار
که تاج کیانی کنــــــــد آرزو
تفو بر تو ای چرخ گرون ، تفـو
دریغ است ایران که ویران شود
کنام پلگـــــان و شیران شـــود

با فروپاشي شاهنشاهي ساساني توسط اعراب آنان که از ژرفاي بيابانهاي عربستان به ايران آمده بودند نظامي را بر پا کردند که ايران را به ما قبل دوران مادها برد . ولي خوشبختانه با پيروزي انقلاب بزرگ شرق به رهبري بزرگ مردي به نام ابومسلم خراساني نظام شبه برده داري و شبه فئودالي اعراب به يکباره فرو ريخت و دوباره ايرانيان اصيل به حکومت بازگشتند و مملکت را در دست گرفتند و تلاش براي از بين بردن نظام شبه فئودالي و برده گي اعراب را آغاز کردند . پيشگامان اين شورش بزرگ براي رسيدن به ايرانيت از جمله ميتوان به استادسيس - يوسف برم - سپيدگامگان - سرخ جامگان - حمزه آذرک سيستاني و بابک خرمدين نام برد . خرمدين در آن زمان به کساني گفته ميشد که داراي دين بهي ميبودند که آنرا زرتشتي ميناميدند و پيرو مزدک . در انجمن بابک گريستن معني نداشت و آنان از آيين زرتشتي و مزذکي پيروي ميکردند و گريستن را جزو مکروهات دين ميدانستند و شاد زيستن را مستحبات . اما شاد زيستن براي آنان به اين معنا بود که تنها زماني انسان ميتواند شاد باشد که در جامعه محروميت نباشد و مردم در رفاه باشند . آنان از آيين زرتشتي پيروي ميکردند و چراگاهها و رودخانه ها و زمينهاي کشاورزي را براي مردم رايگان قرار دادند تا اربابان نتواند حقي از کشاورزان ضايع کنند و سپس ازدواج يک مرد با دو زن در يک زمان را منع کردند و مساوات بين زنان و مردان را برقرار کردند . بابک سردار ايران در آغاز قرن دوم و به عبارتي در سال 200 ق جنبش خود را رسما آغاز کرد . “ابن حزم” مينويسد ايرانيان از نظر وسعت ممالک و فزوني نيرو بر همه ملتها برتري داشتند. مرکز فعاليت بابک در آذربايجان بود . به گزارش “بلاذري” در حاکميت ابن فيس اعراب گروه گروه به اذربايجان خيزش ميکردند و اموال و زمينهاي آنان را تصرف کردند . طبق تاريخي بخارا از اعراب چنين ميگويد : مردي وي را دو دختربود که “ورقا ابن نصر” هردو دختر را بيرون کشيد . مرد گفت : از بين اين شهر بزرگ چرا دختران مرا ميبري ؟ مرد عرب جواب نداد و اعتنايي نکرد . پدر بجست و کاردي بزد و برشکمش فرو برد . خبر به سران قبيله رسيد و تمام مرداني که در آن روستا قادر به جنگ بودند به جهت تنبيه توسط اعراب وحشي کشته شدند . ابومسلم شرق ايران را از اعراب پاکسازي کرده بود و آذربايجان همچنان در قدرت اعراب بود . بنابراين بابک برخواست و به پشتوانه مردم دست به نهضتي زد که در تاريخ هميشه جاويد ماند . نخستين درگيري سپاه مامون با بابک در سال 204 ق گزارش شده است و نتيجه اين جنگ پيروزي بابک شد . سال ديگر مجددا لشگري از اعراب براي مبارزه با بابک عازم آذربايجان شد و در نتيجه سپاه اعراب در سال 206 ق توسط بابک به کلي در هم کوبيده شد . بعد از آن در سالهاي 206 تا 212 هر سال سپاه عباسي عازم جنگ با بابک شدند که هرباره شکست خوردند . در سال 209 ق در دو نبرد بزرگ دو تن از فرماندهاي برجسته مامون به قتل رسيدند . در سال 212 ق محمد ابن حميد طوسي با سمت والي آذرايجان اعزام شد و سپاه بزرگي در اختيارش گذاردند تا به کار بابک خاتمه دهد . محمد بن حميد نزديک به دو سال با بابک درگير جنگ بود که در نهايت در ربيع الاول 214 ق / خرداد 208 ش محمد ابن حميد در کنار روستاي بهشت آباد کشته شد و سپاه او به کلي منهدم گشت . بعد از اين پيروزي هاي چشمگير بابک به گفته تاريخ طبري مردم تا اصفهان و همدان به جنبش او پيوستند . در آن زمان مامون در سال 18 رجب 218 ق درگذشت و برادرش معتصم به جايش نشست . او بلافاصله لشگري به غرب ايران گسيل کرد که به گفته تاريخ طبري در اواخر اين سال شست هزار نفر از روستائيان همدان را قتل عام کردند . ولي در نهايت بابک سپاه معتصم را شکست داد و مرز فعاليت بابک تا بغداد هم رفت و معتصم از بيم حمله بابک به کاخش محل خود را به سامرا منتقل نمود و آنجا در آينده پايتخت دولت عباسي شد . در آن زمان معتصم مبارزه با بابک را به دست يک شاهزاده ايراني فراري که به وي پناه آورده بود به نام افشين داد که از خاندان ساساني بود . افشين که به دستور معتصم قصد جان بابک را کرده بود تصميم به جنگ با وي کرد ولي از آنجا که ميدانست در اين جنگ بايد تعدادي زيادي از هموطنان خود را بکشد دست به گفتگو زد و از مردم خواست تسليم وي گردند . به گفته تاريخ طبري ميگويد تعدادي زيادي از مردم که از جنگ و کشتار به تنگ آمده بودند تسليم افشين شدند . و افشين در يورشي به سپاه بابک تعداد زيادي ازآنها را کشت ( در زمستان 214 ش ) و بابک مجبور به فرار گشت . به مناسبت مناطق کوهستاني و سرما افشين به برزند برگشت . بعد از گذشت دو سال ( در سال 216 ش ) بابک موفق به جمع آوري سپاه ديگري شد و آماده مقابله با افشين گشت و بعد از چنيدن نبرد با افشين هردو تصميم به صلح کردند و در زماني که براي گفتگو به مکاني نزديک شده بودند تيپهاي سپاه افشين وارد شهر شدند و و آتش گشودند و شهر را ويران ساختند عده کثيري کشته شدند ( به طوري که بعد از گذشت سه روز اثري از شهر به جا نماد ) گروهي بر فراز قلعه بابک رفتند و پرچم اسلام را در آنجا برافراشتند .در نتيجه خبر به بابک رسيد و او مکان گفتگو و صلح را ترک کرد و خود را به شهر رساند . ولي دير شده بود و خانواده بابک از جمله پسرش اسير شده بودند . افشين پسر بابک را مجبور به نوشتن نامه اي کرد تا بنويسد که بابک ( پدرش ) اگر تسليم شود به صلاح همگان است . نامه به دست بابک رسيد و او که به همراه زن و مادر و يک برادرش به قصد ارمنستان سفر ميکرد با خواندن نامه بر افروخته شد و گفت اگر آن جوان پسر من بود بايد جوانمردانه ميمرد نه اينکه خودش را تسليم دشمن کند و به پيام آوران نامه گفت به او بگويند حيف از نان من که بر تو است اگر زنده بمانم ميدانم با تو چه کنم . در چند روز بعد مادر و زن و برادرش دستگير شدند و بابک به تنهايي مجبور به فرار به ارمنستان کرد . افشين که براي دستگيري بابک جايزه هاي زيادي گذاشته بود مردم را به به فروختن بابک تحريک کرد . و در نهايت يکي از کشاورزان که رخت و لباس برازنده و شمشير زرين او را ديد متوجه شد او شخص معمولي نيست و احتمالا بابک خرمدين است و در نتيجه او را به منزل دعوت کرد و بابک که خسته از راه و جنگ و زندگي دعوتش را پذيرفت .
و بعد سراغ کشيش شهر رفت و او را خبر داد و در نتيجه کشيش بعد از چند روز پذيرايي از بابک و جلب اعتماد وي محل او را به افشين اطلاع داد و در نتيجه بابک دستگير شد . سپس او را دست بسته به قرارگاه افشين بردند و در بين راه مردمجمع شده بودند و از دستگيري رهبر محبوبشان زنان شيون ميکردند و بر سر ميزدند . سپس خليفه جايزه بزرگي به افشين داد و دستور داد تا بابک را به سامرا منتقل کنند و او را در لباسي زنانه و حنا کرده همراه با نقش و نگار در شهر گرداندند تا درس عبرتي براي ديگران شود تا از وطن خودشان دفاع نکند و سپس مراسم اعدام او با هياهو و شلوغي زيادي آماده اجرا گشت . “ابن الجوزي” مينويسد معتصم در کنار بابک نشست و گفت تو که اينهمه استقامت و مبارزه کردي حالا مشخص خواهد شد که چقدر تحمل داري . بابک نيز گفت : خواهيم ديد . چون يک دست بابک را با شمشير زدند خون از بازوانش فوران کرد و او صورتش را از خون دستانش رنگين کرد . خليفه پرسد چرا چنين کردي ؟ بابک گفت : وقتي دستهايم را قطع کردي خون بدنم خارج ميشود و چهره ام زرد رنگ و آنگاه تو خواهي گفت که چهره من از ترس مرگ زرد شد و من مايل نيستم چهره زرد رنگ مرا دشمن ( اعراب ) ببيند. سپس پاهاي بابک قطع شد و شکمش را دريدند و در نهايت سر از بدنش جدا کردند و لاشه بابک را بر روي چوبه داري بلند در سامرا قرار دادند و سرش را خليفه براي عبدالله طاهر به خراسان فرستاد . اعدام بابک چنان مهم بود که محل دارش تا چند قرن به نام “خشبه بابک” ( چوبه دار بابک ) شهرت همگاني داشت . برادر بابک نيز مانند وي طبق گفته طبري تکه تکه شد و او هم مانند برادر بدون فرياد و شيوني از دنيا رفت . هم اکنون مراسم يادبود اين سردار در شهر کليبر در آذربايجان بر فراز کوهي که قلعه او هم آنجا قرار دارد همه ساله گرامي داشته ميشود .
بدين گونه بابک خرمدين بعد از 22 سال مبارزه پر افتخار براي کشورش که در تمام جنگها با اعراب پيروز بيرون مي آمد با توطئه يک ايراني فراري و مردم ناسپاس گرفتار شد و زندگي وطن پرستانه اش به پايان رسيد

سپاس

 

 :: نوشته شده توسط سهراب در تاريخ جمعه یازدهم مرداد 1387 ::

کوروش از دیدگاه فلویگل

درود بر شما دوستان گرامی امیدوارم که حال همه ی شما عزیزان خوب باشه.

 فلویگل مینویسد موقعی که اوضاع و احوال تاریک و اندوهبار جهان را در عصر پیش از کوروش به یاد میاوریم اهمیت بیکران ان پادشاه بیشتر نمایان میشود و از این رو باید گفت که به حق به او عنوان بزرگ داده اند. دلیل این که کوروش را بزرگ مینامند ان بود که وی با امکاناتی ناچیز موفق شد برای اولین مرتبه نیرومندترین دولت روزگار را به وجود اورد.وسعت امپراطوری کوروش همان قلمرو اسکندر بود ولی کوروش مانند اسکندر با دولت های فراخ اما پوسیده و در حال فراخ اما پوسیده و در حال فرو ریختن روبرو نشد بلکه او دولتهای نیرومند زمان خود را به زیر فرمان خود دراورد.کوروش بزرگ بود زیرا او در راه درستی و داد جنگید و حتی در این راه جان داد.کوروش مانند ان فرمانده رومی نبود که مانند افراد مادرکش شمشیری را که جمهوری به او سپرده بود بر ضد خود او به کار برد{منظور ژولیوس سزار است که در ابتدا نماینده ی حکومت جمهوری بود اما به علت خودکامگی به دست جمهوری خواهان کشته شد} همچنین او مانند ان سردار البانی و یا ان رهبر فرانکی و یا ان خان مغولی نبود که به منظور سیر کردن حس ازمندی و جنگجویی خود بر سر مردمان بیگانه بتازد بلکه او پادشاهی بود که چون دولت ماد به او حمله کرد ولیدی و بابل و مصر بر ضد او هم پیمان شدند برای دفاع از تاج وتخت و تاج پدرانش بر انها تاخت و به بزرگترین پیروزی ها دست یافت.به علاوه کوروش انسان والا ارزشی بود در منش انسانی او خون ریزی و خونخواهی و یا کینه و ستمگری جایی نداشت. او به دشمنانش شکنجه نداد و انها را بی رحمانه نکشت و هم میهمانش را به دست دژخیم نسپرد.حتی زمانی که لیدی های خیانتکار را برای مرتبه دوم به زیر فرمان خود در اورد اجازه نداد کسی به روی انها شمشیر بکشد اما اسکندر بارها فرمان کشتار همگانی صادر کرد. کوروش هیچ یک از جنایاتی را که رومیان درباره سردار و ازاده {ارونیان}و اسکندر درباره ی {برانخیدی ها}{کلیتوس}و{پارمیتون}سالخورده انجام دادند مرتکب نشد.کوروش هیچگاه شهرهایی را که تسخیر مینمود ویران نکرد.کوروش برتر از ان بود که در اندیشه ی ملت و یا روزگارش بگنجد.او سیاستمدار بزرگی بود که اینده را در پیش میدید. کوروش با سخاوت و رادمنشی وصف ناپذیر به ان هایی که به دست وی شکسن میخوردند ازادی میداد. براساس همین شیوه تحسین برانگیز بود که {کمبوجیه} پسر کوروش در پیشاپیش کاروان شادی و در جشن بابلیان شکست  خورده شرکت کرد و پس از تصرف مصر حکومت اداری مصر را که مرکزش در {سائیس}بود به دریا سالار مصری {اوزاهورسنه}پسر کاهن بزرگ {سائیس}واگذرا نمود.کوروش سازمانهاینظامی و اداری را از یکدیگر جدا میکرد فرمانداری نظامی را به یاران پارسی و مادی وفادارش میسپرد و حکومتهای اداری را به بزرگان محلی واگذار کرد.نه تنها پارسیان کوروش را با قبل مغز فرمانداری میکردند و او را <پدر>خود میخواندند بلکه بیگانگان نیز به دلخواه خویش و به زیان پادشاهشان بر پای او میافتادند و فرمانبرداری از او را اختیار می کردند. چنانکه مردم نینوا مخصوصا صور که {بخت النصر} و اسکندر نتوانستند بر انها دست یابند خود را تسلیم کوروش کردند. همچنین قوم یهود تاکنون به هیچ انسانی مانند کوروش احترام نگذاشته اند. یهودیان کوروش را مسیح و منجی خویش میدانستند زیرا کوروش انها را از نابودی نجات داد و دستور داد انها به عنوان یک ملت زندگی خود را از سر بگیرند و شاهزاده ای از خود انها برایشان حکومت براند.به هر حال کوروش افریننده و پدر زمان خود بود که وجودش یکتا و بی همتا در تاریخ جهان مانده است.او یک دوره ی تاریخی را به پایان رسانید و دوره ی نوینی را اغاز کرد . یعنی فرمانروایی جهان را از چنگ سامیان به در اورد و برای همیشه به دست اریاییان سپرد.

برگرفته از کتاب حکومت جهانی ایرانیان /// امیدوارم همواره موفق و تندرست باشید

 :: نوشته شده توسط 1 در تاريخ پنجشنبه دهم مرداد 1387 ::

مطالب قبلي

شناخت تمدن
نیلوفر آبی نماد ایران باستان
ارزیابی هنر ساسانی
مدرسه ی چهارباغ ؛ نگین فراموش شده
پارتیان پایه گذار ایرانی نو
دیوار چین
سوشیانت؛موعود اندیشه و خرد
به یاد جوانان دیار آریایی
ای کوروش ؛ ای بزرگ مرد
احمد کسروی
دور باد.......
هشت سال دفاع مقدس و وارثان فریبکار و خیانتکار آن.
آرامگاه کوروش در چنگال بازسازی ناشیانه
جشن مهرگان
اشا تا عشق
شناس نامه داریوش
جشن مهرگان
تدوين هوشمندانه پاره متن هاي اوليه يا تصادف؟همخواني تاريخي شاهنامه(2)
کجاست فریاد های بابک خرم؟
جشن شهریورگان

منو مديريت

      

  پیغام نویسندگان :

سوگند ياد ميكنيم كه بزرگي و سربلندي اين سرزمين را بعنوان وديعه اي مقدس كه گذشتگان ما به ما سپرده اند با اراده اي پولادين حفظ خواهيم كرد،و اين كشور را سربلندتر و پيروزتر از هميشه به آيندگان خويش خواهيم سپرد


جستجو



آرشيو
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387

 

لوگوی وبلاگ

 وبلاگ اتحاد ایرانیان: http://etehadeiranian.blogfa.com






لوگوی دوستان

pecup.com

وبلاگ سیاسی فرهنگی حیات خلوت : www.hayatkhalvat2008.blogfa.com


خانه‌یِ زبانِ پارسی سره


جديدترين داستانه و عکسهاي تاريخي
بانوی وبلاگی
سرزمین سبز پارسی


ایران شکوه از یاد رفته




آمار وبلاگ
  

Google PageRank 
		Checker - Page Rank Calculator

free online visitor stat counter

کل بازديد ها :

 

All Rights Reserved 2006 © http://etehadeiranian.blogfa.com .:. Template translated by GhalebKadeh