|
درود بر شما دوستان گرامی . این مطلبی رو که من میخام برای شما کار کنم از اقای منوچهر اتشی در باب شاهنامه است و به خاطر زیادی مطلب اون رو به چهار بخش تقسیم کردم که در هر هفته یک بخش رو برای شما کار میکنم.
اينكه بخش هاي اصلي و اوليه شاهنامه {به ويژه دوره هاي <پيشدادي> و <كياني>} كلا در قلمرو اسطوره قرار مي گيرد، ترديدي نيست. نيز، اين واقعيت كه: اسطوره، چه مثل اساطير ايران داراي رگه هاي واقع نما باشد، چه
 |
مثل افسانه هاي تخيلي محض ساير ملل، فاقد اين عنصر شگفت، موضوع آن، بينش و داوري انسان بدوي از هستي بوده و نمي تواند در قلمرو استدلال تاريخي - منطقي قرار گيرد. در اين حقيقت كسي شك نمي كند. در مقايسه، اين چند و چون، مثل اين مدعا است كه بگوييم مارمولك ها، از هر نوع، بقاياي سازگاري يافته با طبيعت امروز و از نسل داينساسورهاي عظيم الجثه دوران كهن اند (كه جست وجوي رگه هايي از واقعيت در اين مبحث، دور از عقل نمي نمايد.) اما اكنون چنين استدلالي پذيرفتني نيست. هفت محور مهم در پيوند اساطير شاهنامه با تاريخ و يك <راز> حل نشده: 1- محور خرد: بسياري آثار شعري كلاسيك ما، بخش يا بخش هايي در ستايش دانش و سخنوري دارند كه اولامي توان مدعي شد سرمشقشان فردوسي بوده، ثانيا هيچكدام، فصلي خاص در تبيين <خرد> به شيوه فردوسي ندارند. فردوسي در نخستين بيت در فصل اول كه <آغاز كتاب> باشد، از خدا و خرد در كنار هم نام مي برد: به نام خداوند جان و خرد...كزين برتر انديشه برنگذرد اين پيوند بلافاصله را مي توانيم نظر و انديشه شخص فردوسي بدانيم. اما نكته و نكاتي هست كه نمي گذارد ما به اين باور، يقين حاصل كنيم. چرا كه فردوسي، چون وارد جنبه هاي ماجرايي اسطوره مي شود نيز هرگز متن يا فصلي، بدون دخالت خرد و تعقل را به نظم نياورده و نمي توان گفت شخص فردوسي <خرد> را عمداً بار متن كرده است. از شاهنامه و متون ديگر دريافته ايم كه ايرانيان كهن، دست كم در حيطه كاركرد شاهنامه، معتقد به <فره ايزدي> براي شاه بوده اند. و <فره ايزدي> خصلتي آفرينشي بوده كه اگر شاهي فاقد آن مي بود، اصلابه شاهي نمي رسيد، و اگر مثل آژيدهاك به تمهيد اهرمن در اين مقام قرار مي گرفت، جز شر و نابودي و زشتي به بار نمي آورد و به ناگزير رفتني بود (كه رفت)! و اگر شاهي داراي فره ايزدي مي بود ولي به دلايلي آنرا از دست مي داد، در ميانه كار دچار شكست و بدنامي و طرد و نفرين مي شد. جمشيدشاه معروف و پرآوازه، نمونه بارز اين حكم بود. او چنان قدرتمند شده بود كه ناخودآگاه به كج راهه افتاد و خود را خدا و آفريننده خواند و تيشه بر ريشه توانايي هاي خداداده خود زد. (فراموش نشود كه اين مساله از اصول باورهاي ايرانيان كهن، خصوصا زرتشت بود كه: جهان دوراني 6 هزارساله (يا 9 هزار ساله) را طي مي كند كه نيمي از آن موضوع جنگ اهورا (خداي يگانه) و اهريمن (شيطان) است، و مابقي نابودي اهريمن و آزادي انسان ها است. پس اگر شاهي فره ايزدي از او ساقط مي شد، به گونه اي، اهرمن در او رسوخ كرده بوده ... و الخ) منظور اينكه <خرد> در اساطير ايران، <عقل> ابزاري مورد جدال منطقيون امروز نبوده، بلكه موهبتي آسماني بوده كه خداوند به وديعه در انسان ها مي گذاشته تا بتوانند با اهريمن (جهل) بستيزند و هرگز از اين سلاح غافل نمانند. اگر بخواهيم اين خرد را توجيهي امروزي كنيم، شايد نتوانيم. چون اگر آن را در حيطه تعقل مادي و تكامل بدني قرار دهيم، بايد به ازل و الست برگرديم و مباحث ديگر را دنبال كنيم. در نتيجه از حيطه دايره بسته <دوران هاي ديني كهن> خارج مي شويم. اگر آن را در عرصه عقل شهودي قرار دهيم، هر چند بسيار نزديك تر به حقيقت است، باز هم از تقدير و محتوميت اساطيري آن دور شده ايم. پس همان بهتر كه در توصيف فردوسي (شاهنامه) از آن گردن نهيم: كنون اي خردمند، وصف خرد...بدين جايگه گفتن، اندر خورد خرد بهتر از هر چه ايزد بداد...ستايش خرد را به از راه داد خرد رهنماي و خرد دلگشاي...خرد دست گيرد به هر دو سراي از او شادماني و زويت غمي است...وز آنت فزوني و زويت كمي است خرد تيره و مرد روشن روان...نباشد همي شادمان يك زمان چه گفت آن خردمند مرد خرد...كه دانا زگفتار او برخورد كسي كاو خرد را ندارد زپيش...دلش گردد از كرده خويش ريش هشيوار، ديوانه خواند ورا...همان خويش، بيگانه داند ورا از اويي به هر دو سراي ارجمند...گسسته خرد11)، پاي دارد به بند خرد چشم جان است چون بنگري...تو بي چشم، شادان جهان نسپري نخست آفرينش، خرد را شناس...نگهبان جان است و آن سه <پاس> سه <پاس> تو چشم است و گوش و زبان...كزين سه رسد نيك و بد بي گمان خرد را و جان را كه يارد ستود...وگر من ستايم كه يارد شنود ... الخ در كهن ترين دوران، يعني از تشكيل كائنات، از عناصر چهارگانه سخن بسيار رفته است و فلاسفه نخستين يونان نخستين بار در حدود پانصد ششصد سال پيش ميلاد از آن سخن گفته اند. و اينكه از ديدگاه متاخرين (نسبت به فلاسفه نخستين) آب مايه هستي بوده، بحث ديگري است. اما در سخن فردوسي نكته اي هست كه به زمان هاي بس درازي پيش از خلقت موجودات زنده تعلق دارد - سخني كه امروز هم در مورد تشكيل ستارگان و سيارات مصداق عيني پيدا مي كند و قطعا اين حكم خردمندانه ريشه ايران شهري دارد - وگرنه حدوث هستي از آب هم در اساطير ما با پيشگويي هاي همانندي - چون متاخرين - تفاوتي بعيد ندارد. مساله گرم بودن اوليه اجرام آسماني و به تدريج سردشدنشان و به كار افتادن استعداد خلاقيت بعدي شان در اسطوره آناهيتا و پراكندن بذر حيات در درياي <فراخكرت> و سير اين نطفه ها در درياهاي ديگر و بازگشت و برآمدنشان در ايران، در قلمروي تخميني - مثلاكويرهاي ما، كه در آغاز محل همان درياي فراخكرت تصور شده اند - و خلاصه پيدايش آدمي، آمده است. پس كمي در گفتار فردوسي در فصل <اندر آفرينش عالم> دقت كنيد: از آغاز بايد كه داني درست...سر مايهي گوهران از نخست كه يزدان ز ناچيز، چيز آفريد...بدان تا توانايي آرد پديد يكي آتشي برشده تابناك...ميان آب و باد از بر تيره خاك يعني ابتدا آتش و گرمي بوده و سه عنصر ديگر- آب و باد و خاك - در ميانه آن بوده اند: نخستين كه آتش به جنبش دميد...زگرمي ش پس خشكي آمد پديد وزآن پس ز آرام سردي نمود...ز سردي همان باز ترّي فزود (البته در اين گزاره هاي تكويني، اشتباه <مركز بودن زمين- > به شيوه دريافت قدما- تكرار مي شود و چندان غريب هم نيست، و مي دانيم كه چون قول عكس آن كفر محسوب مي شده، چه سرها بر سر انديشه درست يعني گردش زمين به دور آفتاب برباد رفته است.) اما من قصد دارم نكته اي بر اين امر روشن بيفزايم و تا حدودي و به تعبيري نظريه مركز بودن زمين از قول دين انديشان را تبرئه كنم. دين انديشان كه به وحي معتقد بوده اند، هرگز در كار اظهارنظر علمي در مورد جاذبه و مسائل ديگر برنمي آمده اند. زيرا ديدگاه آنها بر خلقت انسان متمركز بوده. پس در واقع از ديد آنها كه ماخوذ از وحي و گفتار پيامبران است، و مي دانيم كه هدف آمدن پيامبران راهنمايي <آدمي> بوده نه تبيين لحظه به لحظه كائنات، اين <انسان> بوده كه مي بايست مركز كائنات به حساب آيد؛ چرا كه تنها مخلوق متفكر و سازنده و كامل كننده آفريده هاي باريتعالي بوده است. در ابيات آخري اين فصل، اين هدف آشكارا بيان شده است: وزان پس چو جنبده آمد پديد...همه رستني زير خويش آفريد [خور و خواب و آرام جويد همي...وز آن زندگي كام جويد همي] [نه گويا زبان و نه جويا خرد...زخاك و زخاشاك تن پرورد] نداند بد و نيك فرجام كار...نخواهد از او بندگي كردگار چو دانا توانا شد و دادگر...از ايرا نكرد ايچ پنهان هنر چنين است فرجام كار جهان...نداند كسي آشكار و نهان و بالاخره: چو زين بگذري مردم آمد پديد...شد اين بندها را سراسر كليد سرش راست برشد چو سرو بلند...به گفتار خوب و خرد كاربند و سرانجام، انسان از حالت جانوري كمر راست مي كند و در برابرش بد و نيك قرار دارد و حالااوست كه بايد با گزينش دانايي و فرزانگي و خرد، راه درست را بپيمايد. نكته: در هيچ اسطوره اي از اساطير ديگر جهان ما با چنين پيش درآمد خردمندانه اي روبه رو نيستيم. در همه اسطوره هاي يونان، حوادث مخلوط و موكول تقدير <خدايان> است و انسان هيچ كاره ... و گرچه <خويشكاري> يعني عمل خودكاري و از پيش تعيين شده از طرف كارآفرينان در اساطير ما هم وجود دارد، ولي حتي در اين مرحله هم <خرد راهنما> است. براي درك معني مقايسه كنيد سرگذشت <اوديپ شاه> سوفوكل را با ازدواج <زال و رودابه> در شاهنامه. در اولي فقط پيشگويي (آن هم نابينا) سرنوشت اوديپ را رقم مي زند. در مورد زال اما، آزمون خردمندي است كه توسط منوچهرشاه و بزرگان در <انجمن> سرنوشت زال و تولد رستم پيشگويي علمي مي شود (از طريق ستاره شناسي نه جادويي) و پرسش و پاسخ ها و... نكته ديگر اينكه وقتي فقط <خرد> است كه تكليف ها را روشن مي دارد و خرد در بسياري موارد معني دادگري مي دهد، پس دادگري نتيجه مستقيم خرد است. و ديگر -اصل< -فره ايزدي> است (كه آن هم معناي وسيع تر خرد است)، شخص <شاه> يا <شاهان> همه جاي شاهنامه اول شخص نيستند كه سرنوشت مردم و جنگ ها را تعيين مي كنند، بلكه پهلوانان خردمند آن هم به ياري پيران خردمندند كه چنين مي كنند. از اين روست كه مي گويم شاهنامه، شاه نامه ها است، نه نامه شاهان! 2- محور ديگر، تدوين (اوليه يا بعدي) حوادث شاهنامه است كه به هيچ وجه با حوادث تصادفي و درهم آشفتگي ها روي نمي دهند. اين نظم در دو مرحله آشكار مي شود و به چشم مي خورد. شاهنامه با كيومرث آغاز مي گردد كه اولين شاه دوره پيشداديان است. اين كيومرث، وجود و ظهورش مبهم است. يعني فردوسي يا شاهنامه به ما نمي گويد كه طبق چه اسنادي او نخستين خديو است. چون اگر نخستين پادشاه مي بود، بايد اولاً لشكري از مردم مي داشت، ثانيا كشور و مردم و لشكر ديگري در برابرش مي بودند. در حالي كه چنين نيست. راوي يا فردوسي مي گويد: سخن گوي دهقان چه گويد نخست...كه نام بزرگي به گيتي كه جست؟ كه بود آن كه ديهيم بر سر نهاد...ندارد كس آن روزگاران به ياد [مگر كز پدر ياد دارد پسر...بگويد تو را يك به يك دربدر] كه نام بزرگي كه آورد پيش؟...كرا بود از آن برتران پايه بيش؟ پژوهنده نامه باستان...كه از پهلوانان زند داستان چنين گفت: كايين تخت و كلاه...كيومرث آورد و او بود شاه و اين كيومرث، كه بسياري پژوهشگران او را نخستين انسان فاني (بر اساس معناي نامش كه چنين است) مي دانند، اگر نخواهيم در اين امر مهم و مبهم درازگويي كنيم، مي توانيم بگوييم كه او نخستين كسي است كه نماينده <دوران زندگي ابتدايي و اقتصاد شكار> است. دوراني كه هنوز انسان پيشرو و ابزارساز به وجود نيامده است. شاهنامه هم همين را مي گويد: چو آمد به برج <حمل>22) آفتاب...جهان گشت با فر و آيين و آب بتابيد از آن سان ز برج <بره>...كه گيتي جوان گشت از آن يكسره كيومرث شد بر جهان كدخداي...نخستين به كوه اندرون ساخت جاي سر بخت و تختش برآمد به كوه...پلنگينه پوشيد خود با گروه و نكته مهمي كه اشاره كردم اين است و اينجاست. كيومرث لشكري آنچنان نداشت جز خويشان خود، و جانوران و كشوري نيز در برابر او نبود. پس چگونه شاهي بود؟ لشكر و بندگانش حيوانات بودند و <دشمن>اش ديو و دد (فرزندان اهريمن بزرگ كه مي بايست با تمام شاهان بعد بجنگند، و سرانجام در نبرد با اهورامزدا خداي يگانه قرار گيرند... والخ:) از او اندر آمد همي پرورش...كه پوشيدني نو بدونوخورش... دد و دام و هر جانور كش بديد...زگيتي به نزديك او آرميد دوتا3) مي شدندي بر تخت او...از آن بر شده فره و بخت او به رسم نماز آمدندش پيش...وزو برگرفتند آيين خويش (آدم نخستين و بقيه ماجرا) معلوم است كه او زني داشته و پسري (در آغاز) و كمي بعد پسر او نيز زني داشته و فرزندي: پسر بد مراو را يكي خوبروي...هنرمند و همچون پدر نامجوي سيامك بدش نام و فرخنده بود...كيومرث را دل بدو زنده بود به جانش بر از مهر گريان بدي...زبيم جداييش بريان بدي برآمد بر اين كار يك روزگار...فروزنده شد دولت شهريار به گيتي نبودش كسي دشمنا...مگر بدكنش ريمن اهريمنا به رشك اندر اهريمن بدسگال...همي راي زد تا بباليد سال يكي بچه بودش چو گرگ سترگ...دلاور شده با سپاه بزرگ جهان شد بر آن ديوبچه سياه...زبخت سيامك وزان پايگاه سپه كرد و نزديك او راه جست...همي تخت و ديهيم <كي> شاه جست ... بزد چنگ وارونه ديو سياه...دوتا اندر آورد بالاي شاه فكند آن تن شاه زاده به خاك...به چنگال كردش كمرگاه چاك. .. الخ پي نوشت ها: 1-گسسته خرد: ديوانه، بي دانش ۲- حمل: معادل فروردين ما و آوريل فرنگي است. يعني اول تعادل ربيعي، بهار و فراواني آب خصوصا. (و موجودات زنده از آب برآمدند.) 3- دوتا: خم
موفق و تندرست باشید در پناه خرد
|