|
فلک جز عشق محرابی ندارد
جهان بی خاک عشق آبی ندارد
غلام عشق شو کاندیشه این است
همه صاحب دلان را پیشه این است
شنیدم عاشقی را بود مستی
و از آنجا خاست اول بت پرستی
همان گبران که بر آتش نشستند
ز عشق آفتاب آتش پرستند
(دیباچه خسرو شیرین)
یکی از واژگان پر رمز راز در فرزان (فلسفه) ایران زمین واژه عشق است. واژه ای که بزرگترین چکامه سرایان و عارفان از آن بهره برده اند و سترگترین دفترها را با یاری جستن از عشق بنا نهاده اند. اما به راستی عشق چیست؟؟؟
آیا می توان عشق را یک جذبه و کشش درونی به سوی نور جاودانی نامید؟
طبایع جز کشش کاری ندارند
حکیمان این کشش را عشق خوانند (نظامی)
یا باید عشق را آتشی دانست که جان و دل می سوزاند؟
در کوی تو من سوخته دامن بودم
و از آتش غم سوخته خرمن بودم
آری جانا دوش به بامت بودم
گفتی دزد است دزد نبد من بودم (ابوسعید ابوالخیر)
آیا باید عشق را بی خبری و از خود بی خود شدن دانست؟
ز حال خویش ما بی خبر بیم
ندونم در سفر یا در حضر بیم
فغان از دست تو ای بی مروت
همی دونم که عمری دربه در بیم (بابا طاهر)
آیا عقل و عشق دو روی یک سکه هستند؟
عقل تا تدبیر و اندیشه کند
رفته باشد عشق تا هفتم سما
عقل تا جوید شتر از بهر حج
رفته باشد عشق بر کوه صفا (جلاالدین بلخی)
به راستی هدف از آفرینش چیست؟
عاشق شو ارنه روزی کار جهان سر آید
ناخوانده درس مقصود زین کارگاه هستی (حافظ)
به راستی عشق را باید واژه ای دانست که کسی را یارای بیان ریز و کامل آن نیست تنها می توان به آن نزدیک شد. چه اگر شخصی که عشق را بیان (تعریف) می کند خود به مقام عاشقی نرسیده باشد هرگز نمی تواند از پدیده ای فرافیزیکی شرح و بیانی ارائه دهد و اگر به جایگاه عاشقی رسیده باشد، آیا می توان به سخن های او اعتماد کرد؟ در این گاه تمام سخن های وی با رنگ عشق رنگ آمیزی شده و دگرگونی در حال وی، سخن عاشق را غیرقابل اعتماد می سازد
بی خود شده از خویشم لیک بی خودتر از این خواهم
پس چگونه باید از کیفیت عشق آگاه شد؟
عشق را از کس مپرس از عشق پرس
عشق ابر دُرفشان است ای پسر
ترجمانی منش محتاج نیست
عشق را خود ترجمان است ای پسر (دیوان شمس)
شاید بتوان در مورد عشق چنین نگاشت: در فرزان ایرانی - اسلامی، عارف پس از گذر از فنا بالله و فنا فی الله به مرحله بقا فی الله می رسد و
به صحرا بنگرم صحرا ته ونیم
به دریا بنگرم دریا ته ونیم
به هر جا بنگرم کوه و در و دشت
نشان از قامت رعنا ته ونیم (بابا طاهر)
در این مرحله است که دیگر عاشق نیست می شود و هر چه می بیند معشوق است.
جمله معشوی است و عاشق پرده ای
زنده معشوق است و عاشق مرده ای (جلاالدین بلخی)
حال راه گذر از این مسیر که تمام درد دوری و سوز و گداز است نیروی عشق است.
این بیانی بسیار کوتاه از عشق (فرزانگان ایرانی - اسلامی عشق را تنها برای آفریننده می دانند واز آن به عشق حقیقی یاد می کنند) می باشد اما جایگه عشق مجازی (عشق فرد به فرد) در این فرزان کجاست؟
نظامی که شورانگیزترین داستان های عاشقی ایرانی را سروده است می گوید:
عشقی که نه عشق جاودانی است
بازیچه شهوت جوانی است
و در دگر جای جلاالدین بلخی می گوید
عشق هایی کز پی رنگی بود
عشق نبود عاقبت ننگی بود
هر چه جز عشق خدای احسن است
گر شکر خواریست آن جان کندن است
در این نکته که شوربختانه امروز واژگانی چون دوست داشتن، عشق، کشش، شهوت و هوس به راحتی به جای یکدگر به کار می روند سخنی نیست. می بینیم که بالزاک در این باره می گوید:
درشکه های کرایه ای، که سرتاسر خیابان را پر کرده و آسفالت را برای عشق فروشی می سایند...
اما پرسشی در اینجا پیش می آید: آیا انسان هایی که توانایی ابراز عشق راستین به یکدگر را نداشته باشند می توانند قدم در جایگه عشق حقیقی گذارند؟
حال نگاهی به فرزان ایرانی می اندازیم تا جایگه عشق را در آن ببینیم. بدین منظور باید اردی بهشت و اشا را بشناسیم. اردی بهشت یکی از فروزه های مزدا (امشاسپندان) می باشد که در جای جای نوشته های دینی از آن یاد شده است.
در اوستا اشا وهیشت و امروزه اردی بهشت گوییم. واژه اشا از گسترده ترین واژگان در فرزان ایرانی می باشد. این واژه را می توان به درستی و راستی و داد و آئین ایزدی و پاکی و ... برگرداند. تنها در گات ها که ۸۹۶ فرد چکامه (بیت شعر) است ۱۸۰ مرتبه از واژه اشا بهره گرفته شده است. در چندین جای اوستا فردوس را خانه اشا نامیده اند. پیروان نور و راستی نیز اشون خوانده می شوند. زرتشت بزرگ نیز در اوستا اشو زرتشت نامیده شده است. آمال و آرزوی هر فرد پیروی از راه و دادِ اشا (قانون اشا) و گرویدن به اشون می باشد.
به زبان ساده می توان چنین بیان نمود که مزدااهورا جهان را بر داد (قانون) آفریده است. و تمام پدیده های جهانی از این داد و راه که اشا نام دارد پیروی می کنند. هیچ پدیده ای در جهان از راه اشا خارج نمی شود. و انسان های پاک تمام کوششان درآمدن به راه اشا می باشد. از همین روی است که معجزه و شفاعت در آئین های ایرانی جایگاهی ندارد. چه تمام رخدادها بر اساس قانون جاری (اشا) پیش می روند.
راه کمال در آئین های ایرانی از ۷مرتبه تشکیل شده است که انسان ها پس از وارد شدن بر راه اشا و گذر از این راه با منش نیک، شهریاری بر خویش، مهر و پیمان، به کمال و جاودانگی می رسند و جایگاه آنان گرزمان (سرای نور) خواهد بود.
می توان همسنگی این هفت گام در فرزان ایرانی را با داستان هایی در فرزان ایرانی – اسلامی چون هفت شهر عشق بررسی نمود. یکی از برجسته ترین مشخصه های فرزان ایرانی نزدیکی خواسته و سعادت مینوی و گیتوی (مادی و معنوی) است. از همین روی رابطه ای تنگ بین حماسه های ایرانی چون هفت خوان رستم و هفت خوان اسفندیار با هفت مرحله کمال موجود است. از دیگر سو فرزان ایرانی انسان را بسیار والا می داند و عشق و مهر و محبت را تنها از آن آفریننده نمی داند. چه انسان ها در فرزان ایرانی یاوران و همراهان مزدااهورا هستند نه بندگان. پس این فرزان از مردم می خواهد باور کنند: سعادت از آن کسی است که در پی سعادت دیگران است. در این فرزان بارها و بارها از مهر و محبت سخن به میان آمده است.
اشِم وُهو وَهیشتم استی
اوشتا استی اوشتا اهمایی
هِیَت اشایی وهیشتا یی اشم
راستی و نیکی بهترین و مایه خوشبختی است
خوشبختی از آن کسی است که بهترین اشویی را بخواهد
|